خاطرات من

در لحظه زندگی کن

پست ثابت

(1 شهریور 94)



سلام به تو دلیای خودم اینجا رادیو دل است. صدای مرا از عمق قلبم می شنوید. این تنها یک سخن کوتاه نیست؛ یک احساس پاک است که می گوید: فراموشی در مرام ما نیست! به وبلاگم خوش اومدی! امیدوارم لحظات خوبی را در کنار هم سپری کنیم...
.
.
.

  • نظرات() 
  • بعد از اینکه با یکی از فامیلامون سر زدن کافی نت بحثم شد و با کلی دردسر و ضرر از اون کار اومدم بیرون، خودم را جمع جور کردم و به کار قبلیم برگشتم. هر چند که تبعاتش تا یکی دو سال بعد گریبانگیرم شد ولی با حرفایی که توی بحثامون شنیدم و بدرفتاری هایی که ازش دیدم؛ اینقدر هم ناراحت این قضیه نشدم و نخواهم شد.


    توی همون سال گاهی برادرم ازش خبر می آورد و از برنامه هاش می گفت. یه بار توی حرفاش متوجه شدم که مترو آزمون استخدامی گذاشته و اون قصد داره با شرکت توی این آزمون به جاهای بالا برسه. وقتی این خبر را شنیدم به چشم یه فرصت بهش نگاه کردم. اول توی سایت رفتم تا از جزئیاتش با خبر بشم. خداروشکر هم شرایطش را داشتم و هم زمان ثبت نام تموم نشده بود. به سرعت دست به کار شدم و بعد از اسکن مدارک و واریز وجه ثبت نامم را تکمیل کردم...

    ادامه مطلب

  • نظرات() 
  • آدم شنبه ای

    (3 تیر 96)

    من هر وقت از شنبه خواستم کاری را انجام بدم هیچ وقت موفق به انجامش نشدم. اما هر وقت خواستم کاری را انجام بدم و همون لحظه شروع به انجامش کردم مدت بیشتری دووم آورده. در واقع بیشتر عمر، من یه آدم شنبه ای بودم. آدمای شنبه ای همیشه با خودشون می گند که از این مهمونی به بعد رژیم میگیرم. از فردا فلان برنامه را اجرا می‌کنم. از هفته بعد به باشگاه میرم. آخر ماه تکلیفم را با رئیسم مشخص می‌کنم. از امسال عید شغلم را عوض می‌کنم. از ترم دیگه درس‌هام رو درست می‌خونم. سر فرصت اتاقم را مرتب می‌کنم و خلاصه اینکه از شنبه تغییر می‌کنم…



    مثلا همین چند روز پیش بود که ناگهان تصمیم گرفتم که برنامه ورزشی که ماه ها دنبالش بودم و می خواستم عملیش کنم را پیادش کردم. همش هم به واسطه این شد که تو نت می چرخیدم و چشمم به یه برنامه با عنوان فارسی "7 دقیقه هر روز" خورد و با نصبش تصمیمم را عملی کردم. البته اگه برنامه ریزی و پشتکار نداشته باشم  این برنامه هم شروع نکرده به شکست می خوره. امیدارم این جز اون موارد نباشه که با تنبلی کردن خرابش کنم. تا یه خاطره دیگه روز خوش..

  • نظرات() 
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

  • نظرات() 
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

  • نظرات() 
  • مخاطب خاص

    (2 اسفند 94)



    چند سال پیش برای دیدن یکی از دوستام به بابل رفتم. موقع برگشت منا با یکی از اتوبوس های رهگذری راهی اصفهان کرد. تو راه با کنار دستی ام که یه پسر تهرانی بود سر صحبتا باز کردم و گرم حرف زدن شدم. البته اون بیشتر صحبت می کرد و من سراپاگوش بودم و از حرف زدنش لذت می بردم. حرفامون بیشتر پیرامون سفر و دانشگاه و کار می چرخید.

    اون همه چیزهای عجیب را خیلی واضح و قابل درک بیان می کرد. جوری که اصلا نمی شد منکر صحبتاش شد. وقتی اسم و فامیلش را شنیدم واقعا تعجب کردم. البته قبل از اینکه بهم بگه از عجیب بودنش گفته بود. اسمش سید مسیح ادیانی بود. وقتی به تهران رسیدیم بلیط BRT منا حساب کرد و نشانی ترمینال جنوب را بهم داد...

    ادامه مطلب

  • نظرات() 
  • نظرسنجی

    (28 بهمن 94)


    سلام به دوستان خوبم توی این نظرسنجی که البته شما لطف می کنید و برام  کامنت می گذارید دوست دارم تعیین کنید خاطراتی که می گذارم بیشتر درباره روزمرگی یا اتفاقات گذشته باشه؟!

  • نظرات() 
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

  • نظرات() 
  • تموم شد

    (16 بهمن 94)

    سلام به رو ماهتون... یه زمانی پاس شدن درس دیفرانسیل برام حسرت بود اما این ترم با نمره 20 قبول شدم. البته بقیه درس ها را با بهترین نمره قبولی پاس شدم به غیر از ریاضی گسسته که  اونم از کم کاری خودم بود. حالا فقط پروژم موندم و قراره مستندش را ارائه بدم و استاد برام نمره رد کنه و تا یک ماه دیگه نوشتنش را تموم کنم. وای باورم نمیشه کارشناسیم داره به این خوبی تموم میشه!

    چند وقتیه به سرم زده که ادامه تحصیل بدم ولی نمی دونم کار درستی می کنم یا نه! با چند نفری مشورت کردم ولی کافی نیست. امیدم به خداست. امیدوارم اون چیزی که انتظارش را داشتم بهش برسم. نمی خوام دوباره تو جایگاهی قرار بگیرم که بعد احساس پیشمونی کنم. یکم زندگی کردن برام سخت شده و احساس می کنم اشباع شدم...

    ادامه مطلب

  • نظرات() 
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

  • نظرات() 
  • آدم ها

    (25 آبان 94)

    بعضی از آدم ها فقط یک دهان بزرگند. همه وجودشان همان دهان بزرگ است. بدون کله ای برای فکر کردن و گوشی برای شنیدن، تنها مدام حرف می زنند.
    بعضی ها هم هیچی نیستند، به غیر از دو تا گوش. از این بعضی ها، بعضی ها هستند که با هر دو تا گوشی که همه وجودشان است، فقط می شنوند. آماده اند که هر کس چیز گفت، بشنوند و سر تکان بدهند.
    بعضی دیگر هم هستند که با یک گوش می شنوند و از یک گوش می دهند بیرون! همان حکایت یک گوش در و یک گوش دروازه اند!


    به هر حال، هیچ کدامشان به این درد نمی خورند که یک روز با آنها تا ته یک کوچه باریک و خلوت قدم بزنی و دو کلمه حرف حساب بگویی و دو کلمه حرف صواب بشنوی.
    هیچ کدامشان به این درد نمی خورند که یک صبح برفی یا یک غروب سپید و نارنجی، دو تا لیوان چای بریزی و کنارشان بنشینی و گل بگویی و گل بشنوی.
    کسی باید باشد که هم شنیدن بلد باشد و هم حرف زدن. با این جور آدم هاست که درد دل کردن می چسبد!
    حدیث لزر غلامی

  • نظرات() 
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

  • نظرات() 
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

  • نظرات() 
  • ریموت

    (20 آبان 94)



    امروز با یه قیافه خوابالو پاشدم رفتم هنرستان ملکزاده! همین که وارد شدم انواع  و اقسام متلک ها را نصیبم کردند. منم مثل همیشه سرم را پایین انداختم و خودم را به دفتر رسوندم. بعد از این که مشکل مودم وایرلس حل شده به دفتر رفتم و یه سری خرت و پرت برداشتم و به مغازه عینک فروشی عاقای عین رفتم و از اطلاعات حسابداری قدیمیشون پشتیبان گرفتم.

    نزدیکای ساعت 10 بود که رسیدم دفتر. به عاقای را گفتم که من می خوام الان برم چون کلاس جبرانی آمار و احتمالات دارم. بعد یهو در اومد گفت: این ربطی به دفتر داره! همون لحظه دنیا رو سرم خراب شد. گفتم: باشه می مونم. بعد هم رفتم برگه های ثبت نام اینترنت را آرشیو کردم. در همین حین چند دقیقه ای هم با هم بحث کردیم...

    ادامه مطلب

  • نظرات() 
  • این روزها

    (18 آبان 94)


    ای کاش این روزهای لعنتی از زندگی ام رخت بر می بست. نمی دونم شاید یه روز برگردم و این مطلب را بخونم و به ریش نداشته ام بخندم. شایدم یه دل سیر به حال زارش گریه کردم. اما این را خوب می دونم که هیچ وقت این لحظات سختی که دارم تحمل می کنم را از یاد نمی برم. ای کاش بدبختی هایم نقطه پایانی هم داشت...

  • نظرات() 
  • فصل جدید

    (9 آبان 94)

    حاصلِ سبزترین باور من
    برگ زردیست كه از لای ورق های دلم می ریزد
    مانده ام سخت غریب
    دیگر از سبزترین حادثه هم می ترسم...


    قراره از امروز توی وبلاگ درباره کسایی که توی زندگیم تآثیرگذار بودند مطلب بگذارم. اگه کسی واقعا فکر می کنه اونی هست که درباره اش مطلب نوشتم می تونه اطلاع بده تا رمز را براش ارسال کنم...

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :3
    • 1  
    • 2  
    • 3  

    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :