تبلیغات
خاطرات من
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن


  • سلام به تو دلیای خودم اینجا رادیو دل است. صدای مرا از عمق قلبم می شنوید. این تنها یک سخن کوتاه نیست؛ یک احساس پاک است که می گوید: فراموشی در مرام ما نیست! به وبلاگم خوش اومدی! امیدوارم لحظات خوبی را در کنار هم سپری کنیم...
    .
    .
    .
    آخرین ویرایش: 25 شهریور 94 09:14 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:12 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:12 ق.ظ
    ارسال دیدگاه


  • امروز با یه قیافه خوابالو پاشدم رفتم هنرستان ملکزاده! همین که وارد شدم انواع  و اقسام متلک ها را نصیبم کردند. منم مثل همیشه سرم را پایین انداختم و خودم را به دفتر رسوندم. بعد از این که مشکل مودم وایرلس حل شده به دفتر رفتم و یه سری خرت و پرت برداشتم و به مغازه عینک فروشی عاقای عین رفتم و از اطلاعات حسابداری قدیمیشون پشتیبان گرفتم.

    نزدیکای ساعت 10 بود که رسیدم دفتر. به عاقای را گفتم که من می خوام الان برم چون کلاس جبرانی آمار و احتمالات دارم. بعد یهو در اومد گفت: این ربطی به دفتر داره! همون لحظه دنیا رو سرم خراب شد. گفتم: باشه می مونم. بعد هم رفتم برگه های ثبت نام اینترنت را آرشیو کردم. در همین حین چند دقیقه ای هم با هم بحث کردیم...
    آخرین ویرایش: 22 آبان 94 11:10 ق.ظ
    ارسال دیدگاه

  • ای کاش این روزهای لعنتی از زندگی ام رخت بر می بست. نمی دونم شاید یه روز برگردم و این مطلب را بخونم و به ریش نداشته ام بخندم. شایدم یه دل سیر به حال زارش گریه کردم. اما این را خوب می دونم که هیچ وقت این لحظات سختی که دارم تحمل می کنم را از یاد نمی برم. ای کاش بدبختی هایم نقطه پایانی هم داشت...
    آخرین ویرایش: 19 آبان 94 11:01 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • حاصلِ سبزترین باور من
    برگ زردیست كه از لای ورق های دلم می ریزد
    مانده ام سخت غریب
    دیگر از سبزترین حادثه هم می ترسم...


    قراره از امروز توی وبلاگ درباره کسایی که توی زندگیم تآثیرگذار بودند مطلب بگذارم. اگه کسی واقعا فکر می کنه اونی هست که درباره اش مطلب نوشتم می تونه اطلاع بده تا رمز را براش ارسال کنم...
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:21 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:08 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:08 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:08 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • مادر من مادر من، تو یاری و یاور من
    مادر چه مهربونه، درد منو می‌دونه
    بی عذرو بی‌بهونه، قصه برام می‌خونه
    مادر من مادر من، تو یاری و یاور من

    این آهنگ را دوستم برای پیشواز خطش انتخاب کرده بود. وقتی بهش زنگ زدم و جواب داد بیت اولش را براش خوندم. بعد از خوش و بش کردن و احوال پرسی درباره تشکیل کلاس بانک اطلاعاتی ازش سوال پرسیدم و قرار شد وقتی میره دانشگاه پیگیری کنه. همین که به دفتر رسیدم دوستم خبر تشکیل نشدن کلاس را به اطلاعم رسوند.

    با اینکه خستگی دیشب هنوز توی بدنم جا خوش کرده ولی همه پیگیری های اینترنتی را انجام دادم. البته همه این کارها را بعد از خوردن چندتا لیوان شیر بزرگ و کیک انجام دادم! نزدیکای ظهر از دفتر بیرون زدم و خودم را به دانشگاه رسوندم. عصر وقتی دوباره به دفتر اومدم انرژیم تخلیه شده بود و نای حرف زدن را هم نداشتم...
    آخرین ویرایش: 6 آبان 94 09:08 ق.ظ
    ارسال دیدگاه

  • بعد از اینکه کلاس دیفرانسیل تموم شد رفتم توی سایت تا گزارش آز معماری را بنویسم. البته چون حوصله و حواس نداشتم بی خیال شدم و به گزارش هایی که برای جلسات پیش نوشته بودم اکتفا کردم. قبل از وارد شدن به کلاس دیدم دو تا از گل دخترای کلاسمون آش دستشون گرفتند. قبل از اینکه شروع به خوردن کنند ازشون جریانش را پرسیدم.

    ظاهرا دانشگاه دست از دلش برداشته بود و یکم از پول های دانشجوها را خرج کرده بود. فشنگی با دوستم به حیاط رفتیم و چندتا کاسه آش داغ به همراه پیاز داغ و کشک گرفتیم. البته من یه کاسه اضافه گرفتم تا برای استاد ببرم. وقتی رسیدم پشت در کلاس همه داشتند مدارهایی که روی تابلو کشیده شده بود را توی جزوه رسم می کردند...
    آخرین ویرایش: 5 آبان 94 11:34 ب.ظ
    ارسال دیدگاه

  • تو حال و هوای خودم بودم و داشتم سیستم ها را تعمیر می کردم که صدای وحشتناکی تمرکزم را بهم ریخت. از بخش تعمیرات که بیرون اومدم با صحنه عجیبی روبرو شدم. اجاز بدید یکم به عقب برگردم تا دلیل قانع کننده ای را برای اتفاقی که افتاده بود پیدا کنم. اواسط زمستون بود که به خاطر رفت و آمد زیاد مشتری ها یکی از لنگه درهای ورودی را قفل کرده بودیم.

    به اون لنگه در هم زیاد اعتباری نبود چون خیلی بد نصب شده بود و گاهی از مسیر خودش خارج می شد. به خاطر همین، هنگام بی احتیاطی کردن مشتری ها بهشون هشدار می دادیم. راستش من و همکارم همیشه سر این شیشه ها تردید داشتیم و یه جورایی بهمون ثابت شده بود که بالاخره یه روزی کار دستمون می ده...
    آخرین ویرایش: 2 آبان 94 08:05 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سالی که به مقطع راهنمایی رفتم آموزش و پرورش طرح توزیع شیرهای مدرسه را عملی کرد. دقیقا همین اتفاق زمان رفتنم به دبیرستان برای مقطع راهنمایی و زمان رفتنم به دانشگاه برای مقطع دبیرستان افتاد. یعنی اگه الان یکی از این بچه های دهه 70 بیاد پیشم و بگه ما نسل سوخته ایم چنان می زنمش که دیگه از جاش بلند نشه!!

    بهتره که از این چرت و پرت ها بگذریم و بر گردیم به زمانی که تازه به مقطع راهنمایی اومده بودم. کنار مدرسه ای که توی اون درس می خوندم یه مدرسه دخترونه ابتدایی بود. یه روز من و یکی از دوستام که خیلی هم با دل و جرئت بود در حال برگشتن از مدرسه بودیم. دوستم یه دفعه به سرش زد و گفت می خوام برم توی مدرسه دخترونه و بیام.

    همین قدر که به خودم اومدم دوستم با یه شیر از مدرسه بیرون زد. واقعا چیزی که داشتم با چشم هام می دیدم واقعیت داشت؟! یعنی این قدر آموزش و پرورش با احساساتش بازی کرده بود که دست به همچین کاری زده بود؟! راستش الان که دارم به این قضیه فکر می کنم می بینم اگه بازم به اون موقع برگردم جرئت اینکه برم و کاری که دوستم کرد را ندارم. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار./
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 03:50 ق.ظ
    ارسال دیدگاه

  • عاقا یه روز من و همکارم مثل همیشه داشتیم درباره مسائل روز ایران و جهان اختلاط می کردیم که یه بنده خدایی در دفتر را باز کرد و همونجا ایستاد. بعد هم در حالی که حسابی هول کرده بود پرسید: ببخشید کامپیوتری بغلی همین جاست؟! همین قدر که از نگاهمون فهمید کلی تعجب کردیم، دمش را گذاشت رو کولش و دیگه هم اون طرفا پیداش نشد که نشد!
    آخرین ویرایش: 24 مهر 94 01:41 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:03 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:03 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 3 1 2 3