منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور پنجشنبه 1 فروردین 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    به وبلاگم خوش اومدی! می خوام بگم من با هیشکی (غیر این چند نفر ) سر جنگ ندارم در ضمن سیگار نمی کشم قلیون دود نمی کنم زیاد بیدار می مونم و دیگه عاشق چایی نیستم دیگه هم چیزی نیست که بخوام بگم و به اینجا اضافه کنم
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 مرداد 1393 08:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    صبح خسته و کوفته از خواب بیدار شدم. دکتر گفته بوده که حتما قبل از عمل استحمام کنم. منم به خاطر اینکه یه موقعی دیر نشه به خونواده گفتم که باید به حموم برم. البته می تونستم روز سه شنبه هم برم ولی بدنم حسابی کثیف شده بود. عاقا وسایل را جمع کردیم و زدیم به خیابون! اما پرسیدن نشانی همانا و سردرگرم شدمان همانا! بالاخره بعد از کلی جستجو یه نفر پیدا شد که مسیرش به حمام عمومی می خورد ما هم دنبالش راه افتادیم تا به مقصدمون رسیدیم.

    بدین صورت ما از هر گونی آلودگی پاک شدیم. خب الان دیگه نوبتی هم که می بود نوبت خوردن صبحانه بود! البته مامان زحمت خریدن حلورده و پنیر نان سنگگ را کشیده بود. چایی را هم آماده کرده بود. گاهی مامانم با این سنگ تموم گذاشتناش منا شرمنده خودش می کرد. به هر حال صبحونه را خوردیم و من برای کارهام به بیمارستان رفتم. متصدی داروخانه گفت حدود یک ربع دیگه برم سراغش تا دفترچم تایید شده باشه. منم توی این بازه یه کافی نت پیدا کردم یه سری به سایت زدم. واقعا نظرات را که توی سایت دیدم دلگرم شدم ولی خب دوست داشتم وقتی که خونه برمی گردم جوابشون را بدم. دوباره به بیمارستان رفتم و داروهام را گرفتم. بعد به کلینیک رفتم و آمپول را تزربق کردم. در مورد آزمایشم هم یه چندتا سوال پرسیدم به خونوادم زنگ زدم. به اتفاق خانواده ناهار خوردیم بعد به دنبال پارک ایل گلی گشتیم. البته این پیشنهاد خانم لام بود.

    ایل گلی، استخری بزرگ است که مساحت آن 54675 متر مربع می باشد. در جنوب آن تپه ای است که آن را از بالا تا پایین همسطح استخر پله بندی کرده و نهر آبی از آن به طرف پایین روان است. از سمت جنوبی و از وسط استخر خیابانی کشیده شده که استخر را به صورت شبه جزیره ای درآورده است و در مرکز استخر، عمارت باشکوه دو طبقه ای ساخته شده است.


    در پیرامون استخر از روزگاران قدیم، درختان کهنسالی سر به هم آورده که انعکاس عکس آنها در آب، به زیبایی آن محوطه می افزاید. تمام تپه های جنوبی استخر به شکل بسیار زیبایی چمنکاری و گلکاری شده در روزهای گرم تابستان استراحتگاه مردم تبریز و مسافران سایر شهرها می باشد. نادر میرزای قاجار می نویسد: «این آبگیر در اوایل حکومت قاجار، ملک یک سلسله از مساوات تبریز و انباشته از خاک و ریگ بود. قهرمان میرزا پسر هشتم عباس میرزا نایب السلطنه که در آن هنگام حکمران آذربایجان بود. آن ملک را در مقابل سالی سی و پنج خروار غله بخرید. سپس در آبادی و عمران آن همت گماشت».

    بعد از ایل گلی به پارک مسافر برگشتیم. من که حسابی خسته بودم؛ یکی دو ساعتی را خوابیدم. تو این بازه مامانم شام را آماده کرد. وقتی شام را خوردم توی ماشین رفتم و به خواب رفتم. چند دقیقه بعد دچار خفگی شدم. دست و پام گرفت و دیگه نمی تونستم حرکتی بکنم. تقریبا تا سر حد مرگ پیش رفتم تا اینکه توی آخرین لحظات که داشتم امیدم را برای زنده موندن از دست می دادم به زندگی برگشتم. راستش وقتی توی خواب دچار خفگی می شم دیگه از هیچکسی نمی تونم کمک بگیرم. بعد سریع از ماشین پیاده شدم و شروع به نفس زدن کردم. مامان و بابا متوجه شدند و کلی از این بابت ناراحت شدند. آخرش هم مجبور شدم شب را روی زمین بخوابم. از اینکه دوباره به زندگی برگشتم خدا را شکر می کنم. شب بر همگی خوش
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 09:36 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    صبح زود قزوین را به مقصد بیمارستان ترک کردیم. با این حساب خبری هم از صبحانه نبود! اما نزدیکی های منجیل که رسیدیم از یه فروشگاه آب جوش تهیه کردیم و به طرف رودبار راهی شدیم. توی راه یه جایی سر سبز توقف کردیم و پتویی انداختیم و بساط صبحانه را به راه انداختیم.


    بعد از خوردن صبحانه به راه افتادیم. چند کیلومتر که رفتیم خانم لام پیام دادند و احوال ما را جویا شدند. منم بهشون گفتم که داریم به سمت رشت حرکت می کنیم. بعد خانم لام گفتند که داریم مسیر را اشتباه می ریم. البته بابام هم متوجه اشتباهش شد. به این ترتیب ما دوباره به منجیل برگشتیم و ماشین را گاز زدیم و راهی شدیم ولی چون به مسیر آشنا نبودی مجبور شدیم از مسیری حرکت کنیم که پر از گردنه بود.


    نزدیکی های ظهر بود که به زنجان رسیدیم اما به خاطر اینکه به ویزیت دکتر برسم بابام دیگه توقف نکرد و یه راست راهی بیمارستان شدیم. اشتباه ما به یه جاده توی قزوین برمی گشت که راه های زنجان و رشت را نشون می داد و ما رشت را انتخاب کرده بودیم. البته بابام با احتیاط و با حداکثر سرعت مجاز حرکت می کرد تا اینکه سر موقع برسیم. بالاخره ساعت 16:00 به شهر تبریز رسیدیم. از اونجایی که ما ترکی بلد نبودیم مجبور بودیم موقع نشونی گرفتن از طرف بخواهیم که به فارسی صحبت کنه! حدود 15 دقیقه هم طول کشید تا خودمون را به بیمارستان برسونیم.


    خانم لام لطف کرده بودند و قبلش برام نوبت گرفته بودند. اونوقت از ماشین پیاده شدم دوباره تماس گرفتم. وقتی از بیمارستان بیرون اومدند همون لحظه اول با اینکه هیچ شناخت ظاهری از هم نداشتیم هر دو هم دیگر را شناختیم. به همراه ایشون به کلینیک رفتم. البته تا اینکه نوبت من بشه چند دقیقه ای طول می کشید. منم از فرصت استفاده کردم به دنبال مامانم رفتم. وقتی خانم لام را دیدند احوال پرسی کردند و ایشون هم از مادرم به گرمی استقبال کرد. وقتی نوبت من شد به اتاق دکتر رفتم. یه پیشینه ای کوتاهی از بیماریم را براشون گفتم. البته توی اصفهان به صورت تلفنی با دکتر صحبت کرده بودم. وقتی خواستم مدارکم را به دکتر نشون بدم گفتند که نیازی نیست. بعد عملم را برای روز چهارشنبه نوشتند. درسته که باید فردا عمل می شدم ولی چون تو راه قرص های قلبم را خورده بودم مجبور بودم دو روز دیگه هم صبر کنم. دکتر بهم گفت که من این نکته را به صورت تلفنی بهت گفته بودم ولی من هر چی فکر کردم چیزی یادم نیومد. به هر حال حسابی تو ذوقم خورد. بعد هم یه ویزیت برای دکتر درد نوشتند. از اتاق دکتر که بیرون اومدم موضوع را با مادرم درمیون گذاشتم. بعد هم به همراه خانم لام به حیاط بیمارستان رفتم.

    اونوقت ایشون هزینه عمل را بهم دادند. منم کلی از این بابت خجالت کشیدم و بهشون توضیح دادم که این را به عنوان قرض دارم ازتون می گیرم. قبلا هم بهشون گفته بودم که کار می کنم ولی به خاطر پرداخت شهریه دانشگاه، اقساط وام و اقساط موتورم نمی تونم چند ماهی پول هام را جمع کنم. از طرفی هم نمی خواستم این پول را از صابکارم یا خانواده ام قرض بگیرم. بعد از اینکه پول را بهم دادند دوباره به کلینیک رفتیم و منتظر اومدن دکتر درد شدیم. خانم لام دیگه با من و مادرم خداحافظی کردند و رفتند.

    مادرم هم موضوع را با بابام در میون گذاشت. اون هم گفت هیچ اشکالی نداره این دو روز را می مونیم. بعد هم با هم رفتند تا یکم تبریز را بگردند. من هم یکی دو ساعتی منتظر موندم تا اینکه دکتر تشریفشون را آوردند. وقتی سر صحبت باز شد بهشون توضیح دادم که قرص های قلبم را به موقع نمی خورم و همین دیروز وقتی احساس درد کردم به جای یه قرص دوتا قرص خوردم. اونوقت بهم گفت که این کار را یه روستایی هم انجام نمیده! البته اینکه ایشون از دست من گلایه مند باشه درست بود ولی هیچ وقت نسبت دادنم را به یه روستایی متوجه نشدم و اینکه هر کسی جای من بود اینقدر روزها واسش سخت می گذشت که دیگه خوردن قرص واسش یه چیز مسخره به نظر می اومد. دکتر برام پنج تا آمپول زیر پوستی تجویز کردند و یه آزمایش هم نوشتند که باید روز سه شنبه انجامش می دادم.

    بعد ویزیت به داروخونه رفتم تا آمپول ها را تهیه کنم. متصدی گفت که باید فردا بیایی تا دفترچه ات را تایید اینترنتی کنم. به خاطر اینکه ما به تفاوتش با آزاد سه برابر می شد دفترچه را گذاشتم و رفتم. با اومدن بابا و مامان سوار ماشین شدم و از بیمارستان دور شدیم. خدا رو شکر شب یه جایی را به اسم پارک مسافر پیدا کردیم. اونجا مخصوص مسافرانی بود که جایی را برای موندن نداشتند. البته پارک توی محوطه بسته قرار داشت و شب درش را قفل می کردند. حالا دیگه خیالمون بابت جای خواب هم راحت شده بود. بعد از خوردن شام مثل شب قبل من توی ماشین خوابیدم و فردا را توی خواب به انتظار نشستم.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 09:36 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 6 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    بعد از اینکه هماهنگی های لازم را انجام دادم؛ قرار شد روز شنبه راه بیفتیم تا بعدازظهر یکشنبه ویزیت بشم و تحت عمل جراحی قرار بگیرم... اما صابکارم یکم مردد بود البته حق هم داشت چون خیلی دیر بهش اطلاع داده بودم ! برای همین رفتنم را به شنبه هفته بعد موکول کردم. توی اون هفته هم سعی کردم تمام کارهای عقب موندم را تکمیل کنم. مثلا مجبور شدم جمعه شب تا دم دمای صبح بیدار بمونم و مجله خانم ح را تکمیل کنم اما باز یکم دیگه ازش موند !

    بالاخره شنبه از راه رسید. تا ظهر کارهای دفتر را انجام دادم. البته یکم از همیشه زودتر به خونه رفتم. وقتی رسیدم سریع پشت سیستم رفتم و مجله ای که قرار بود تحویل بدم را تکمیل کردم. بعد خودم را به هنرستان ملکزاده رسوندم و کار خانم ح را براشون روی فلاش ریختم. در آخر پول فاکتوری که قبلا برای مدرسه آورده بودم را گرفتم. از خانم میم هم خواستم که برام دعا کنه و درباره عملم هم بهشون توضیح دادم. نزدیکای ساعت دو دوباره به خونه برگشتم. به ترتیب اول موتورم را قفل کردم. دوم وسایلم را تکمیل کردم. سوم در اتاقم را قفل کردم. چهارم ناهار خوردم. پنجم کفشاما به پام کردم و ششم به همراه پدر و مادرم راهی سفر شدم. البته قبل رفتن؛ خواهرم منا از زیر قرآن رد کرد و بعد از اینکه با ماشین از خونه دور شدیم یک کاسه آب پشت سرمون ریخت.



    مامانم وسایل کامل را برای یه سفر چند روزه آورده بود. فقط باید یه جا توقف می کردیم و شیشه فلاکس را تعویض می کردیم. بعد یکم جستجو یه جایی توی خیابون 17 شهریور، بابام این کار را با موفقیت انجام داد. اونوقت به راه خودمون ادامه دادیم. منم عقب ماشین واسه خودم جا خوش کرده بودم و برای اینکه حوصله ام سر نره مشغول تخمه شکستن شده بودم. البته نزدیک های عصر یه خواب یکی دو ساعته رفتم. وقتی بیدار شدم به خانم لام زنگ زدم و برای رفتن به کلینیک و ویزیت شدن باهاشون هماهنگ شدم. بعد تماس به ترتیب دلیجان و ساوه راه پشت سر گذاشتیم تا اینکه شب به شهر قزوین رسیدیم.



    اون موقع هم گرسته بودیم و هم خسته! اولین کاری هم که کردیم این بود که دنبال یه رستوران بگردیم و یه غذایی بدن بزنیم. بعد از صرف شام به یه پارک نزدیک ورودی قزوین رفتیم. موقع اومدن گوشی من زیاد شارژ نداشت و چیزی را هم برای شارژ کردنش دنبال خودم نیاورده بودم برای همین با بابام موضوع را درمیون گذاشتم و سیم کارتم را داخل گوشیش قرار دادم. آخرای شب هم که شد من ماشین را برای خوابیدن انتخاب کردم. و اینگونه ما شب را در قزوین به سپری کردیم.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 09:36 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 29 فروردین 1393 11:00 ق.ظ نظرات ()
    تنها جای این، اینجا و جای آن، آنجا خواهد بود وقتی که از بالا نگاه می کنم و با خود می گویم چقدر کار ساده ایست !! اما همین قدر که شروع می شود ×× سختی ها در پی هم خواهد آمد ××

    سلام به همگی توی این 23 سالی که زندگی کردم؛ فهمیدم: همه ما به این دنیا اومدیم تا بیاموزیم و آزموده بشیم و خوب و بدمون مشخص بشه؛ فهمیدم: تنها راه رسیدن به خوشبختی راستی پیشه کردنه و هیچ راه دیگه ای هم نداره ؛ فهمیدم: همه چیز این بین میره و از آدما فقط عشق و محبته که می مونه ؛ فهمیدم ما در حال زندگی می کنیم! نه در گذشته و نه در آینده!

    راستش یه نفر پیدا شده و قراره که یه مبلغی را بهم قرض بده تا کارم درست بشه برای حل شدن کارم یه چندی روزی را باید به مسافرت برم. اینجا را هم به دستون می سپارم و امیدوارم همون جور که صحیح و سالم تحویلتون دادم، همونجور هم ازتون تحویل بگیرم. شایدم دیگه هیچ وقت نتونستم ازتون پس بگیرم !! از همه کسایی که بهشون بدی کردم طلب حلالیت دارم. امیدوارم دوباره برگردم و به کارم ادامه بدم...
    آخرین ویرایش: جمعه 29 فروردین 1393 03:31 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 27 فروردین 1393 08:00 ق.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:56 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 17 فروردین 1393 05:00 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:56 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 15 فروردین 1393 11:30 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی همیشه ی خدا حالم از دروغ بهم می خوره! واقعا بعضیا با خودشون چی فکر می کنند ؟! توصیه می کنم اگه کسی را خواستید خوشحال کنید یا امتحان کنید یا مشکلش را حل کنید یا آرومش کنید یا دلش را به دست بیارید یا هر یای دیگه بهش دروغ نگید !! به قول شاملو «اینك لپ لپه طبل؛ تشریفات آغاز می شود؛ هنگام آن است كه تمامت نفرتم به نعره ای بی پایان تف كنم» منم تصمیم گرفتم که بیشتر از این حواسم را جمع کنم. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: شنبه 16 فروردین 1393 12:26 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 13 فروردین 1393 04:00 ب.ظ نظرات ()
    امروز تا ظهر پای کامی بودیم و بعد موتور را هندلی زدیم و راهی شدیم و رسیدیم و سلامی کردیم و نیم ساعتی را استراحت کردیم و خیلی شیک و مجلسی مشغول خوردن ناهارمان شدیم که به یکباره باران شروع به آمدن کرد! کمی بعد فهمیدیم که نمی شود به خوردن ادامه داد بدین سان هر کسی به جایی پناه برد. ما نیز ماشین را انتخاب کردیم. آنگاه وسایل را جمع کردیم و موتور را هندلی زدیم و راهی باغ شدیم و نیم ساعتی را نیز آنجا استراحت کردیم و به خانه برگشتیم. در آخر هم برای باز شدن بختمان هیچ سبزه ای را گره نزدیم تا خاطره ای دیگر خدانگهدار
    آخرین ویرایش: جمعه 15 فروردین 1393 01:26 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 12 فروردین 1393 05:00 ب.ظ نظرات ()
    شما یادتون نمیاد قدیما تو خیابون راه میرفتیم واسه خودمون ابهتی داشتیم به شعاع یک متری گربه ها میرسیدیم فرار میکردن ازمون حساب میبردن اما الان فرار که نمیکنن هیچی تازه با تاسف یه نگاه حیوان اندر انسان بهت میکنن! آدم احساس میکنه گربه داره با چشماش باهات حرف میزنه! گربه هم گربه های قدیم...

    سلام، خوبید؟ چه خبر مبرا؟ راستش این متن بالای را از یه جایی کپی کردم و این قرار دادم که بگم هی روزگار یه زمانی واسه خودمون ابهتی داشتیم. اتاق جدا و تخت و کمد و موکت و بخاری و قفل و از این حرفا! اما خیلی زود متوجه شدم که باید اتاق را در اختیار برادرم قرار بدم. به همین خاطر به سرعت کمیته ای تشکیل شد تا به این مشکل رسیدگی کنه! راستش بازسازی خونه ما آخرای جنگ شروع شد و هنوزم تموم نشده! طبق نقشه جدید ما توی زیرزمین خونمون یه اتاق به ابعاد 2×2×2 داریم که اصطلاحا به اون پناهگاه می گیم. کار این اتاق این بوده که اگر خدای ناکرده بمبارانی چیزی می شد سریع به اونجا پناه می بردند که خدا رو شکر جنگ تموم شد...
    آخرین ویرایش: جمعه 15 فروردین 1393 01:06 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 12 فروردین 1393 11:30 ق.ظ نظرات ()
    اعتراف می کنم زمانی که همه بزرگ بودند و من کوچیک بودم یه بار برای خرید شانسی رفته بودم؛ دیدم یه برگه اضافه داخلش جعبه هست. عاقا برگه را خوندم و متوجه شدم که برنده یه بادبزن نیز شدم. فقط برای گرفتنش باید به محلی که خرید کردم مراجعه کنم. منو بگو که چه قدر ذوق مرگ شده بودم و تو پوست خود نمی گنجیدم. تقریبا به همه گفتم که این اتفاق برام افتاده و اونها هم بهم لبخند زدند. بعد ها وقتی بزرگ شدم متوجه شدم که بچه های این دور و زمونه گوشیهای ساده اندرویدی را هم عادم حساب نمی کنند و کلی بد و بیراه بار آدم می کنند. به جای اون از گوشیهایی مثل آیفون 5 و سامسونگ گلکسی نت تری تعریف به عمل می آرند.

    همین الان که داشتم این خاطره را می نوشتم ابوالفضل بچه برادرم که 2.5 سالشه اومده در اتاق می گه عمو در را باز کن. در را باز کردم واسش! بعد بهم می گه عمو ما داریم می ریم خونه حسین (یعنی اومدم بهت گفتم که نگرانمون نشی)! بعد هم بهم دست داد و در را بست و رفت! بدین ترتیب من در همین جا از گذشته خودم احضار پشیمونی می کنم. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 07:08 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 11 فروردین 1393 03:30 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:56 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 8 فروردین 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    خط می خورد
    از سیاهه تلخ تقدیر

    یکی یکی روزهایم
    در همهمه ی مبهم زندگی

    اما هیچ کس
    بقچه چاره اش را نمی گشاید!



    شبی از پس نا امیدی ها
    هنگام انتظاری غریب

    یک نفر برایم تکان داد
    شاخه خوشبختی را
    آخرین ویرایش: سه شنبه 26 فروردین 1393 03:56 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 1 فروردین 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    توی اولین روز سال یه سری به نظرات وب زدم و فهرستی از وب هایی که نظر گذاشته بودند را تهیه کردم. بعد از یکی دو ساعت تلاش مستمر یکی یکی به وب هاشون سر زدم و سال نو را بهشون تبریک گفتم. برای انتخاب قالب وب هم حدود 7 الی 8 ساعت وقت گذاشتم تا بالاخره راضی شدم این قالب را انتخاب کنم که البته هنوز جای کار داره باید یه سر و سامونی بهش بدهم. اتفاق خاص دیگه ای هم نیفتاد به غیر از یکی دو مورد دل شکستن و دل به دست آوردن که فکر کنم از این امتحان سربلند بیرون اومده باشم. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:38 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 29 اسفند 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی منم به نوبه ی خودم سال نو را تبریک می گم و امیدوارم سال خوبی را پیش رو داشته باشید! خب بدون مقدمه خاطره امروز را واستون تعریف می کنم! راستش صبح از خواب پا شدم و به هزار زور و زحمت خودم را روبراه کردم. بعد یه لقمه انداختم بالا و به طرف محل کارم راه افتادم. البته قبلش به تعمیرگاه رفتم تا موتورم را تحویل بگیرم [بابت تصادفی که کرده بودم]. بعد هم خودم را به دفتر رسوندم.



    بعد اسمبل کردن سیستم جدید که واسمون اومده بود با صابکارم به نظافت دفتر مشغول شدیم. راستی ظهر اتفاق خیلی قشنگی افتاد. دقیقا هنگام اذان ظهر بود که بارون تندی شروع به باریدن کرد. تلفیق صدای شُرشُرِ بارون و صدای اذان که از مسجد نزدیکمون پخش می شد؛ آرامش خاصی را به آدم می داد. اون لحظات کلی ذوق مرگ شدم و بعدش هم رفتم تا کارم را تموم کنم.

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:37 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 29 اسفند 1392 02:00 ب.ظ نظرات ()


    ★☆ سال نو بر همگی مبارک ☆★

    نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش به حال روزگار، خوش به حال چشمه ها و دشت ها
    خوش به حال دانه ها و سبزه ها، خوش به حال غنچه های نیمه باز

    آخرین ویرایش: یکشنبه 11 خرداد 1393 03:15 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 14 اسفند 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:56 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 10 اسفند 1392 03:00 ق.ظ نظرات ()
    هنگام هجوم
    سایه های سرد

    در پس این هوای مه آلود

    می چینم از باغ نگاهت
    یک سبد لبخند گرم



    مگر از زندگی
    چه می خواد یک مرد؟!

    تمام آروزی روزهایم

    وقت رفتن
    خورشید را خبر کن

    اینجا ستاره ها
    خاموشی را انتظار می کشند!
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 اسفند 1392 08:16 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 9 اسفند 1392 02:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی راستش همه چیز از زمانی شروع شد که به سن قانونی نرسیده بودم!   از طرفی هم مامان و بابام به همراه برادر ته تغاریمون حسین به شهر تهرون رفته بودند. عاقا وقتی برگشتند همراه اونا دختر بچه ای کوچیک را مشاهده کردیم! از این بابت حسابی جا خوردیم. وقتی عرقشون خشک شد ماجرا را واسمون تعریف کردند.

    موقع برگشت پدرم با یه عاقای تهرانی سر خرید بلیط بحثشون میشه!   البته به تیپ و تار هم نمی زنند اما وقتی پیش خونوادهاشون برمی گردند متوجه می شند که خانومای اونا دارند با هم حرف می زنند. بدین ترتیب با هم آشتی می کنند و سر صحبت را باز می کنند. در آخر متوجه می شند که اون عاقا برای معافیت خدمتش راهی اصفهان شده بوده! در ادامه آشنایی پدرم به اون عاقا پیشنهاد میده که به همراه خانومش و بچه اش چند روزی را مهمون ما باشند. اینطوری هم اون عاقا به کارهاش می رسیده و هم نیازی نبوده هزینه اضافی بابت مسافرخونه پرداخت کنه! اما چون موقع ورود به اصفهان کاری واسه واسشون پیش میاد پدرم نشونی خونه را میده و بچشون را همراه خودش به خونه میاره...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:35 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 7 اسفند 1392 05:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی امروز چهارشنبه بود و تا عصر هم کلاس داشتم اما وقتی صبح از خواب پاشدم خستگی بهم غلبه کرد و مجبور شدم تا ساعت 8:30 بخوابم. بعد تصمیم گرفتم به جای رفتن به کلاس ساعت 8 به مدرسه برم و امانتی خانم ت را بهش برگردونم. عاقا ما قبلنا با روزهایی مثل سه شنبه و دوشنبه مشکل داشتیم اما امسال دور روی روز چهارشنبه افتاده بود. صبح به اتاقم رفتم و بعد چند وقت بالاخره مرتبش کردم. امانتی را برداشتم و کارهام را انجام دادم و بعد نزدیک موتورم شدم و یه نگاهی بهش انداختم.

    چند سال پیش من با موتور یکی از فامیلامون درحالی که اون هم باهام بود تصادف کردم. البته من هزینه تعمیر موتورش را کامل پرداخت کردم. ولی خب اون کیلومتر شمار فابریکش شکست. با این حال هیچی بهم نگفت. حالا بعد گذشت این همه مدت داشتم فکر می کردم اگه یه روزی این اتفاق واسه خودم می افتاد چه واکنشی نشون می دادم. خب واقعا خیلی سخت بود. وقتی فکر کردنم تموم شد سوار موتور شدم و راه افتادم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:25 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 6 اسفند 1392 04:00 ب.ظ نظرات ()
    لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟ و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که سالها سپری شد، تا آن شوم که اکنون هستم... آیا ارزشش را داشت؟
    آخرین ویرایش: جمعه 12 اردیبهشت 1393 02:48 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 8 1 2 3 4 5 6 7 ...
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو