تو حال و هوای خودم بودم و داشتم سیستم ها را تعمیر می کردم که صدای وحشتناکی تمرکزم را بهم ریخت. از بخش تعمیرات که بیرون اومدم با صحنه عجیبی روبرو شدم. اجاز بدید یکم به عقب برگردم تا دلیل قانع کننده ای را برای اتفاقی که افتاده بود پیدا کنم. اواسط زمستون بود که به خاطر رفت و آمد زیاد مشتری ها یکی از لنگه درهای ورودی را قفل کرده بودیم.

به اون لنگه در هم زیاد اعتباری نبود چون خیلی بد نصب شده بود و گاهی از مسیر خودش خارج می شد. به خاطر همین، هنگام بی احتیاطی کردن مشتری ها بهشون هشدار می دادیم. راستش من و همکارم همیشه سر این شیشه ها تردید داشتیم و یه جورایی بهمون ثابت شده بود که بالاخره یه روزی کار دستمون می ده...
وقتی اون صدای وحشتناک را شنیدم، ابتدا فکر کردم ماشین یا موتوری از مسیر خودش خارج شده و به یکی از شیشه های دفترمون برخورد کرده ولی همین که وارد فضای دفتر شدم همه چیز برام مشخص شد. توی دهنه در دو تا پسر 14 یا 15 ایستاده بودند که دست یکیشون دستگیره در بود و چشماش از خورد شدن شیشه ورودی گرد شده بود.

از اونجایی که اون پسر یکی از مشتری های خوبمون بود "عاقای را" بدون گرفتن خسارت راهیش کرد تا به خونشون بره! قبل از اینکه دفتر را ترک کنه متوجه شدم برای تعیین محل کارآموزیش به دفترمون اومده! زمانی که داشتم خرابکاریش را تمیز می کردم خدا را شکر کردم که این اتفاق هیچ وقت نیفتاد چون از قدیم گفتند سالی که نکوست از بهارش پیداس! تا یه خاطره دیگه خدانگهدار./