تبلیغات
خاطرات من - مطالب شهریور 1394
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:03 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • یادمه دوچرخه سواری را با دوچرخه برادرم که فرمون بزرگ و کشیده ای داشت، یادگرفتم. اوایل خیلی از خونه دور نمی شدم اما بعدها ترسم کم کم ریخت و دل و جرئت پیدا کردم. یه روز مثل همیشه دوچرخه را برداشتم و جلوتر از مسجد محلمون مشغول بازی کردن شدم. کنار مسجد مدرسه دخترونه ای بود که دو تا نوبت راهنمایی و دبیرستان داشت.

    موقع برگشتن به خونه متوجه حضور چندتا دختر دبیرستانی طرف چپ خیابون شدم. همینطور که از سمت راست مشغول رکاب زدن بودم و داشتم بهشون نزدیک می شدم، احساسم بهم گفت که من حکم همون جوان دم بختی را دارم که بر اسب سفید سواره و همراه شترهایی که طلاهای اون را حمل می کنند در حال عبور از این خیابونه...
    آخرین ویرایش: 11 مهر 94 09:12 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • در انگلیسی وقتی دو حرف صدا دار با هم ترکیب می شود آن را Diphthong گویند. به طور مثال ترکیب SH  "ش" یا GH  "ق"، "غ" یا "ف" تلفظ می شود. البته در مواردی هم استثناء وجود دارد. مانند واژه Ghost که به صورت "گاست" خوانده می شود. تو دوره کاردانی چندتا از بچه ها زبانشون نسبتا خوب بود و گاهی با استادهای مختلف در بعضی موارد بحث می کردند.

    عاقا یه روز استاد سخت افزار داشت درباره نرم افزارهای پشتیبان گیری صحبت می کرد. یکی از نرم افزارهای قدیمی و قدرمند توی این زمینه نورتون گاست نام داره که به جرأت می تونم بگم هر مهندسی که می خواد از پشتیبان و پشتیبان گیری صحبت کنه حداقل یه بار اسمش را برده. خلاصه کلاس شروع شد و همه دانشجوها محو صحبت های استاد شدند...
    آخرین ویرایش: 9 مهر 94 04:40 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:02 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • قبلا تعریفش را از عاقای را شنیده بودم ولی اینطور رفتار کردنش برایم جای سوال داشت؟! این چندمین بار بود که از جلوی دفترمون رد می شد و با اون لباس نارنجی که به تن داشت، خودنمایی می کرد. از پشت عینکی که به چشم داشت می شد بی آلایش بودنش را در حالی که شخصیت پیچیده ای داره، تصور کرد.

    چند روز بعد توی دفتر در حالی که رفت و آمد رهگذرها و ماشین ها را نظاره گر بودم و تو خیال خودم پرسه می زدم، متوجه حضورش توی خیابون شدم. همین که به دفترمون نزدیک شد سرش را به طرفم کرد و نگاهی گذرا بهم انداخت. بی اختیار نگاهش را دنبال کردم. هیچگاه تا اون لحظه بهش احساس نزدیکی نکرده بودم...
    آخرین ویرایش: 6 مهر 94 04:01 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • از اونجایی که شخصا هر سه ماه یک بار به آرایشگاه میرم و چند هفته یک بار موهای صورتم را اصلاح می کنم؛ همیشه یکی از فاکتورهای علاقه مند کردن طرفم را از دست می دم! با این وجود همیشه سر انتخاب آرایشگرم خیلی حساس هستم و دوست نداشته و ندارم هر کسی موهای سرم را اصلاح کنه و از طرفی هم می دونم که اینا می تونه هیچ ربطی به خاطره امروزم نداشته باشه!

    ساعت یک ظهر بود که به آرایشگاه رسیدم. خوشحال از اینکه وقت قبلی گرفتم در سالن را باز کردم و به عاقای خ سلام کردم. با دیدن صندلی های خالی انتظار و شخصی که تقریبا اصلاحش تموم شده بود به وجد اومدم. هنوز عروسی که توی دلم گرفته بودم، تموم نشده بود و عرق رسیدنم خشک نشده بود که ازم خواست روی صندلی اصلاح کناری بشینم...
    آخرین ویرایش: 9 مهر 94 07:39 ق.ظ
    ارسال دیدگاه


  • سلام به تو دلیای خودم اینجا رادیو دل است. صدای مرا از عمق قلبم می شنوید. این تنها یک سخن کوتاه نیست؛ یک احساس پاک است که می گوید: فراموشی در مرام ما نیست! به وبلاگم خوش اومدی! امیدوارم لحظات خوبی را در کنار هم سپری کنیم...
    .
    .
    .
    آخرین ویرایش: 25 شهریور 94 10:14 ب.ظ
    ارسال دیدگاه