تبلیغات
خاطرات من - مطالب مهر 1394
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن

  • تو حال و هوای خودم بودم و داشتم سیستم ها را تعمیر می کردم که صدای وحشتناکی تمرکزم را بهم ریخت. از بخش تعمیرات که بیرون اومدم با صحنه عجیبی روبرو شدم. اجاز بدید یکم به عقب برگردم تا دلیل قانع کننده ای را برای اتفاقی که افتاده بود پیدا کنم. اواسط زمستون بود که به خاطر رفت و آمد زیاد مشتری ها یکی از لنگه درهای ورودی را قفل کرده بودیم.

    به اون لنگه در هم زیاد اعتباری نبود چون خیلی بد نصب شده بود و گاهی از مسیر خودش خارج می شد. به خاطر همین، هنگام بی احتیاطی کردن مشتری ها بهشون هشدار می دادیم. راستش من و همکارم همیشه سر این شیشه ها تردید داشتیم و یه جورایی بهمون ثابت شده بود که بالاخره یه روزی کار دستمون می ده...
    آخرین ویرایش: 2 آبان 94 08:05 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سالی که به مقطع راهنمایی رفتم آموزش و پرورش طرح توزیع شیرهای مدرسه را عملی کرد. دقیقا همین اتفاق زمان رفتنم به دبیرستان برای مقطع راهنمایی و زمان رفتنم به دانشگاه برای مقطع دبیرستان افتاد. یعنی اگه الان یکی از این بچه های دهه 70 بیاد پیشم و بگه ما نسل سوخته ایم چنان می زنمش که دیگه از جاش بلند نشه!!

    بهتره که از این چرت و پرت ها بگذریم و بر گردیم به زمانی که تازه به مقطع راهنمایی اومده بودم. کنار مدرسه ای که توی اون درس می خوندم یه مدرسه دخترونه ابتدایی بود. یه روز من و یکی از دوستام که خیلی هم با دل و جرئت بود در حال برگشتن از مدرسه بودیم. دوستم یه دفعه به سرش زد و گفت می خوام برم توی مدرسه دخترونه و بیام.

    همین قدر که به خودم اومدم دوستم با یه شیر از مدرسه بیرون زد. واقعا چیزی که داشتم با چشم هام می دیدم واقعیت داشت؟! یعنی این قدر آموزش و پرورش با احساساتش بازی کرده بود که دست به همچین کاری زده بود؟! راستش الان که دارم به این قضیه فکر می کنم می بینم اگه بازم به اون موقع برگردم جرئت اینکه برم و کاری که دوستم کرد را ندارم. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار./
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 03:50 ق.ظ
    ارسال دیدگاه

  • عاقا یه روز من و همکارم مثل همیشه داشتیم درباره مسائل روز ایران و جهان اختلاط می کردیم که یه بنده خدایی در دفتر را باز کرد و همونجا ایستاد. بعد هم در حالی که حسابی هول کرده بود پرسید: ببخشید کامپیوتری بغلی همین جاست؟! همین قدر که از نگاهمون فهمید کلی تعجب کردیم، دمش را گذاشت رو کولش و دیگه هم اون طرفا پیداش نشد که نشد!
    آخرین ویرایش: 24 مهر 94 01:41 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:03 ق.ظ
    ارسال دیدگاه