تبلیغات
خاطرات من - مطالب دبستان
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • تو دوره ابتدایی، چندتا از بی مزه های کلاس یکی از دوستام به اسم طاهری را تاری صدا می کردند و اینجور که از ظاهر قضیه براومد اون با این مسئله مشکلی نداشت. تا جایی که به یاد دارم، حداقل توی این یه مورد به دور از این بی ادبی بودم اما یه روز همه چیز جور دیگه ای رقم خورد. زنگ آخر وقتی داشتم به خونه می رفتم؛ دوستم را دیدم.

    نتیجه علاقه من به کنسول بازی آتاری و طبع شعر بچه گانه ای که داشتم باعث شد، یه بیت شعری براش آماده کنم. وقتی از مدرسه خارج شدم همین طور که داشتم دور خودم می چرخیدم و بالا و پایین می پریدم با صدای بلند و پشت سرهم شروع به خوندنش کردم.

    تاری آتاری / داری آتاری (؟؟؟!!!)

    تاری آتاری / داری آتاری (؟؟؟!!!)

     
    آخرین ویرایش: 28 تیر 96 12:59 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • یادمه دوچرخه سواری را با دوچرخه برادرم که فرمون بزرگ و کشیده ای داشت، یادگرفتم. اوایل خیلی از خونه دور نمی شدم اما بعدها ترسم کم کم ریخت و دل و جرئت پیدا کردم. یه روز مثل همیشه دوچرخه را برداشتم و جلوتر از مسجد محلمون مشغول بازی کردن شدم. کنار مسجد مدرسه دخترونه ای بود که دو تا نوبت راهنمایی و دبیرستان داشت.

    موقع برگشتن به خونه متوجه حضور چندتا دختر دبیرستانی طرف چپ خیابون شدم. همینطور که از سمت راست مشغول رکاب زدن بودم و داشتم بهشون نزدیک می شدم، احساسم بهم گفت که من حکم همون جوان دم بختی را دارم که بر اسب سفید سواره و همراه شترهایی که طلاهای اون را حمل می کنند در حال عبور از این خیابونه...
    آخرین ویرایش: 11 مهر 94 09:12 ق.ظ
    ارسال دیدگاه