تبلیغات
خاطرات من - مطالب خاطرات من
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور سه شنبه 20 تیر 1396 12:21 ب.ظ نظرات ()
    هر روز کارم شده بود، ارسال رزومه به شرکت هایی که آگهی استخدامی گذاشته بودند. روزهایی که دنبال یه کار مناسب بودم؛ خودشون را جای ماه می دادند اما خبری از کار نمی شد که نمی شد. توی این مدت چندتا از اون شرکت ها باهام تماس گرفتند و وقت مصاحبه بهم دادند. با وجود اینکه کاملا خودم را آماده می کردم و با اعتماد به نفس حضور پیدا می کردم اما توی همشون رد شدم.


    یه روز توی شهریور از مترو باهام تماس گرفتند. ظاهرا برای یکی از پست های اداریشون می خواستند از آزمونی هایی که رشته کامپیوتر بودند یه نفر را جذب کنند. مصاحبه طبق روال مصاحبه های قبلی انجام شد. با این تفاوت که آزمون عملی هم بهش اضافه شده بود. چند روز بعد طی تماسی که با آقای نون داشتم؛ متوجه قبولی ام شدم.
    آخرین ویرایش: سه شنبه 20 تیر 1396 12:22 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 7 تیر 1396 09:02 ق.ظ نظرات ()
     همون رویه ای را که برای همه آزمون هایی که تا الان داده بودم؛ این بار هم در پیش گرفتم. سر وقت، بدون استرس و با اعتماد به نفس شروع کردم. رسیدن به آزمون فنی و حرفه ای که ساعت 8 برگزار شده بود و اطمینان از قبولی اون، انگیزه ام را برای این آزمون بیشتر کرده بود. اول سراغ سوال هایی رفتم که راحت تر بودند یا اینکه از جوابشون مطمئن بودم. سوالاتی را هم که شک داشتم را کامل می خوندم تا ترس جواب دادن بهشون بریزه و بعد با دایره مشخص می کردم تا دوباره بهشون رجوع کنم.



    خداروشکر همه چیز به خوبی پیش رفت. چند وقت بعد گواهی فنی و حرفه ام را با نمره بالا گرفتم. همزمان اون توی آزمون مترو با رتبه 6 قبول شدم و توی فروردین ماه بود که برای مراجعه به شرکت و انجام مصاحبه باهام تماس گرفتند. مصاحبه عمومی و تخصصی طی دو مرحله انجام شد. یک ماه بعد هم نتایج را اعلام کردند و 6 نفر را برای جلسه توجیحی به مترو دعوت کردند.
    آخرین ویرایش: شنبه 10 تیر 1396 08:10 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 4 تیر 1396 08:18 ق.ظ نظرات ()
    بعد از اینکه با یکی از فامیلامون سر زدن کافی نت بحثم شد و با کلی دردسر و ضرر از اون کار اومدم بیرون، خودم را جمع جور کردم و به کار قبلیم برگشتم. هر چند که تبعاتش تا یکی دو سال بعد گریبانگیرم شد ولی با حرفایی که توی بحثامون شنیدم و بدرفتاری هایی که ازش دیدم؛ اینقدر هم ناراحت این قضیه نشدم و نخواهم شد.


    توی همون سال گاهی برادرم ازش خبر می آورد و از برنامه هاش می گفت. یه بار توی حرفاش متوجه شدم که مترو آزمون استخدامی گذاشته و اون قصد داره با شرکت توی این آزمون به جاهای بالا برسه. وقتی این خبر را شنیدم به چشم یه فرصت بهش نگاه کردم. اول توی سایت رفتم تا از جزئیاتش با خبر بشم. خداروشکر هم شرایطش را داشتم و هم زمان ثبت نام تموم نشده بود. به سرعت دست به کار شدم و بعد از اسکن مدارک و واریز وجه ثبت نامم را تکمیل کردم...
     
    آخرین ویرایش: یکشنبه 4 تیر 1396 02:22 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • من هر وقت از شنبه خواستم کاری را انجام بدم هیچ وقت موفق به انجامش نشدم. اما هر وقت خواستم کاری را انجام بدم و همون لحظه شروع به انجامش کردم مدت بیشتری دووم آورده. در واقع بیشتر عمر، من یه آدم شنبه ای بودم. آدمای شنبه ای همیشه با خودشون می گند که از این مهمونی به بعد رژیم میگیرم. از فردا فلان برنامه را اجرا می‌کنم. از هفته بعد به باشگاه میرم. آخر ماه تکلیفم را با رئیسم مشخص می‌کنم. از امسال عید شغلم را عوض می‌کنم. از ترم دیگه درس‌هام رو درست می‌خونم. سر فرصت اتاقم را مرتب می‌کنم و خلاصه اینکه از شنبه تغییر می‌کنم…



    مثلا همین چند روز پیش بود که ناگهان تصمیم گرفتم که برنامه ورزشی که ماه ها دنبالش بودم و می خواستم عملیش کنم را پیادش کردم. همش هم به واسطه این شد که تو نت می چرخیدم و چشمم به یه برنامه با عنوان فارسی "7 دقیقه هر روز" خورد و با نصبش تصمیمم را عملی کردم. البته اگه برنامه ریزی و پشتکار نداشته باشم  این برنامه هم شروع نکرده به شکست می خوره. امیدارم این جز اون موارد نباشه که با تنبلی کردن خرابش کنم. تا یه خاطره دیگه روز خوش..
    آخرین ویرایش: یکشنبه 4 تیر 1396 09:19 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 2 اسفند 1394 11:00 ق.ظ نظرات ()


    چند سال پیش برای دیدن یکی از دوستام به بابل رفتم. موقع برگشت منا با یکی از اتوبوس های رهگذری راهی اصفهان کرد. تو راه با کنار دستی ام که یه پسر تهرانی بود سر صحبتا باز کردم و گرم حرف زدن شدم. البته اون بیشتر صحبت می کرد و من سراپاگوش بودم و از حرف زدنش لذت می بردم. حرفامون بیشتر پیرامون سفر و دانشگاه و کار می چرخید.

    اون همه چیزهای عجیب را خیلی واضح و قابل درک بیان می کرد. جوری که اصلا نمی شد منکر صحبتاش شد. وقتی اسم و فامیلش را شنیدم واقعا تعجب کردم. البته قبل از اینکه بهم بگه از عجیب بودنش گفته بود. اسمش سید مسیح ادیانی بود. وقتی به تهران رسیدیم بلیط BRT منا حساب کرد و نشانی ترمینال جنوب را بهم داد...
    آخرین ویرایش: جمعه 17 آبان 1398 08:23 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 16 بهمن 1394 08:00 ق.ظ نظرات ()
    سلام به رو ماهتون... یه زمانی پاس شدن درس دیفرانسیل برام حسرت بود اما این ترم با نمره 20 قبول شدم. البته بقیه درس ها را با بهترین نمره قبولی پاس شدم به غیر از ریاضی گسسته که  اونم از کم کاری خودم بود. حالا فقط پروژم موندم و قراره مستندش را ارائه بدم و استاد برام نمره رد کنه و تا یک ماه دیگه نوشتنش را تموم کنم. وای باورم نمیشه کارشناسیم داره به این خوبی تموم میشه!

    چند وقتیه به سرم زده که ادامه تحصیل بدم ولی نمی دونم کار درستی می کنم یا نه! با چند نفری مشورت کردم ولی کافی نیست. امیدم به خداست. امیدوارم اون چیزی که انتظارش را داشتم بهش برسم. نمی خوام دوباره تو جایگاهی قرار بگیرم که بعد احساس پیشمونی کنم. یکم زندگی کردن برام سخت شده و احساس می کنم اشباع شدم...
    آخرین ویرایش: جمعه 17 آبان 1398 08:26 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 25 آبان 1394 11:00 ق.ظ نظرات ()
    بعضی از آدم ها فقط یک دهان بزرگند. همه وجودشان همان دهان بزرگ است. بدون کله ای برای فکر کردن و گوشی برای شنیدن، تنها مدام حرف می زنند.
    بعضی ها هم هیچی نیستند، به غیر از دو تا گوش. از این بعضی ها، بعضی ها هستند که با هر دو تا گوشی که همه وجودشان است، فقط می شنوند. آماده اند که هر کس چیز گفت، بشنوند و سر تکان بدهند.
    بعضی دیگر هم هستند که با یک گوش می شنوند و از یک گوش می دهند بیرون! همان حکایت یک گوش در و یک گوش دروازه اند!


    به هر حال، هیچ کدامشان به این درد نمی خورند که یک روز با آنها تا ته یک کوچه باریک و خلوت قدم بزنی و دو کلمه حرف حساب بگویی و دو کلمه حرف صواب بشنوی.
    هیچ کدامشان به این درد نمی خورند که یک صبح برفی یا یک غروب سپید و نارنجی، دو تا لیوان چای بریزی و کنارشان بنشینی و گل بگویی و گل بشنوی.
    کسی باید باشد که هم شنیدن بلد باشد و هم حرف زدن. با این جور آدم هاست که درد دل کردن می چسبد!
    حدیث لزر غلامی
    آخرین ویرایش: جمعه 17 آبان 1398 08:27 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 20 آبان 1394 11:00 ق.ظ نظرات ()


    امروز با یه قیافه خوابالو پاشدم رفتم هنرستان ملکزاده! همین که وارد شدم انواع  و اقسام متلک ها را نصیبم کردند. منم مثل همیشه سرم را پایین انداختم و خودم را به دفتر رسوندم. بعد از این که مشکل مودم وایرلس حل شده به دفتر رفتم و یه سری خرت و پرت برداشتم و به مغازه عینک فروشی عاقای عین رفتم و از اطلاعات حسابداری قدیمیشون پشتیبان گرفتم.

    نزدیکای ساعت 10 بود که رسیدم دفتر. به عاقای را گفتم که من می خوام الان برم چون کلاس جبرانی آمار و احتمالات دارم. بعد یهو در اومد گفت: این ربطی به دفتر داره! همون لحظه دنیا رو سرم خراب شد. گفتم: باشه می مونم. بعد هم رفتم برگه های ثبت نام اینترنت را آرشیو کردم. در همین حین چند دقیقه ای هم با هم بحث کردیم...
    آخرین ویرایش: جمعه 17 آبان 1398 08:26 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 18 آبان 1394 11:00 ق.ظ نظرات ()

    ای کاش این روزهای لعنتی از زندگی ام رخت بر می بست. نمی دونم شاید یه روز برگردم و این مطلب را بخونم و به ریش نداشته ام بخندم. شایدم یه دل سیر به حال زارش گریه کردم. اما این را خوب می دونم که هیچ وقت این لحظات سختی که دارم تحمل می کنم را از یاد نمی برم. ای کاش بدبختی هایم نقطه پایانی هم داشت...
    آخرین ویرایش: جمعه 17 آبان 1398 08:26 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 6 آبان 1394 11:00 ق.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: جمعه 17 آبان 1398 08:27 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 5 آبان 1394 11:00 ق.ظ نظرات ()
    مادر من مادر من، تو یاری و یاور من
    مادر چه مهربونه، درد منو می‌دونه
    بی عذرو بی‌بهونه، قصه برام می‌خونه
    مادر من مادر من، تو یاری و یاور من

    این آهنگ را دوستم برای پیشواز خطش انتخاب کرده بود. وقتی بهش زنگ زدم و جواب داد بیت اولش را براش خوندم. بعد از خوش و بش کردن و احوال پرسی درباره تشکیل کلاس بانک اطلاعاتی ازش سوال پرسیدم و قرار شد وقتی میره دانشگاه پیگیری کنه. همین که به دفتر رسیدم دوستم خبر تشکیل نشدن کلاس را به اطلاعم رسوند.

    با اینکه خستگی دیشب هنوز توی بدنم جا خوش کرده ولی همه پیگیری های اینترنتی را انجام دادم. البته همه این کارها را بعد از خوردن چندتا لیوان شیر بزرگ و کیک انجام دادم! نزدیکای ظهر از دفتر بیرون زدم و خودم را به دانشگاه رسوندم. عصر وقتی دوباره به دفتر اومدم انرژیم تخلیه شده بود و نای حرف زدن را هم نداشتم...
    آخرین ویرایش: جمعه 17 آبان 1398 08:27 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 4 آبان 1394 11:00 ق.ظ نظرات ()

    بعد از اینکه کلاس دیفرانسیل تموم شد رفتم توی سایت تا گزارش آز معماری را بنویسم. البته چون حوصله و حواس نداشتم بی خیال شدم و به گزارش هایی که برای جلسات پیش نوشته بودم اکتفا کردم. قبل از وارد شدن به کلاس دیدم دو تا از گل دخترای کلاسمون آش دستشون گرفتند. قبل از اینکه شروع به خوردن کنند ازشون جریانش را پرسیدم.

    ظاهرا دانشگاه دست از دلش برداشته بود و یکم از پول های دانشجوها را خرج کرده بود. فشنگی با دوستم به حیاط رفتیم و چندتا کاسه آش داغ به همراه پیاز داغ و کشک گرفتیم. البته من یه کاسه اضافه گرفتم تا برای استاد ببرم. وقتی رسیدم پشت در کلاس همه داشتند مدارهایی که روی تابلو کشیده شده بود را توی جزوه رسم می کردند...
    آخرین ویرایش: جمعه 17 آبان 1398 08:27 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 11 مهر 1394 11:00 ق.ظ نظرات ()

    تو حال و هوای خودم بودم و داشتم سیستم ها را تعمیر می کردم که صدای وحشتناکی تمرکزم را بهم ریخت. از بخش تعمیرات که بیرون اومدم با صحنه عجیبی روبرو شدم. اجاز بدید یکم به عقب برگردم تا دلیل قانع کننده ای را برای اتفاقی که افتاده بود پیدا کنم. اواسط زمستون بود که به خاطر رفت و آمد زیاد مشتری ها یکی از لنگه درهای ورودی را قفل کرده بودیم.

    به اون لنگه در هم زیاد اعتباری نبود چون خیلی بد نصب شده بود و گاهی از مسیر خودش خارج می شد. به خاطر همین، هنگام بی احتیاطی کردن مشتری ها بهشون هشدار می دادیم. راستش من و همکارم همیشه سر این شیشه ها تردید داشتیم و یه جورایی بهمون ثابت شده بود که بالاخره یه روزی کار دستمون می ده...
    آخرین ویرایش: جمعه 17 آبان 1398 08:27 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 8 مهر 1394 11:00 ق.ظ نظرات ()
    سالی که به مقطع راهنمایی رفتم آموزش و پرورش طرح توزیع شیرهای مدرسه را عملی کرد. دقیقا همین اتفاق زمان رفتنم به دبیرستان برای مقطع راهنمایی و زمان رفتنم به دانشگاه برای مقطع دبیرستان افتاد. یعنی اگه الان یکی از این بچه های دهه 70 بیاد پیشم و بگه ما نسل سوخته ایم چنان می زنمش که دیگه از جاش بلند نشه!!

    بهتره که از این چرت و پرت ها بگذریم و بر گردیم به زمانی که تازه به مقطع راهنمایی اومده بودم. کنار مدرسه ای که توی اون درس می خوندم یه مدرسه دخترونه ابتدایی بود. یه روز من و یکی از دوستام که خیلی هم با دل و جرئت بود در حال برگشتن از مدرسه بودیم. دوستم یه دفعه به سرش زد و گفت می خوام برم توی مدرسه دخترونه و بیام.

    همین قدر که به خودم اومدم دوستم با یه شیر از مدرسه بیرون زد. واقعا چیزی که داشتم با چشم هام می دیدم واقعیت داشت؟! یعنی این قدر آموزش و پرورش با احساساتش بازی کرده بود که دست به همچین کاری زده بود؟! راستش الان که دارم به این قضیه فکر می کنم می بینم اگه بازم به اون موقع برگردم جرئت اینکه برم و کاری که دوستم کرد را ندارم. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار./
    آخرین ویرایش: جمعه 17 آبان 1398 08:26 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 5 مهر 1394 11:00 ق.ظ نظرات ()

    عاقا یه روز من و همکارم مثل همیشه داشتیم درباره مسائل روز ایران و جهان اختلاط می کردیم که یه بنده خدایی در دفتر را باز کرد و همونجا ایستاد. بعد هم در حالی که حسابی هول کرده بود پرسید: ببخشید کامپیوتری بغلی همین جاست؟! همین قدر که از نگاهمون فهمید کلی تعجب کردیم، دمش را گذاشت رو کولش و دیگه هم اون طرفا پیداش نشد که نشد!
    آخرین ویرایش: جمعه 17 آبان 1398 08:27 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 27 شهریور 1394 11:00 ق.ظ نظرات ()
    یادمه دوچرخه سواری را با دوچرخه برادرم که فرمون بزرگ و کشیده ای داشت، یادگرفتم. اوایل خیلی از خونه دور نمی شدم اما بعدها ترسم کم کم ریخت و دل و جرئت پیدا کردم. یه روز مثل همیشه دوچرخه را برداشتم و جلوتر از مسجد محلمون مشغول بازی کردن شدم. کنار مسجد مدرسه دخترونه ای بود که دو تا نوبت راهنمایی و دبیرستان داشت.

    موقع برگشتن به خونه متوجه حضور چندتا دختر دبیرستانی طرف چپ خیابون شدم. همینطور که از سمت راست مشغول رکاب زدن بودم و داشتم بهشون نزدیک می شدم، احساسم بهم گفت که من حکم همون جوان دم بختی را دارم که بر اسب سفید سواره و همراه شترهایی که طلاهای اون را حمل می کنند در حال عبور از این خیابونه...
    آخرین ویرایش: جمعه 17 آبان 1398 08:25 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 24 شهریور 1394 11:00 ق.ظ نظرات ()
    در انگلیسی وقتی دو حرف صدا دار با هم ترکیب می شود آن را Diphthong گویند. به طور مثال ترکیب SH  "ش" یا GH  "ق"، "غ" یا "ف" تلفظ می شود. البته در مواردی هم استثناء وجود دارد. مانند واژه Ghost که به صورت "گاست" خوانده می شود. تو دوره کاردانی چندتا از بچه ها زبانشون نسبتا خوب بود و گاهی با استادهای مختلف در بعضی موارد بحث می کردند.

    عاقا یه روز استاد سخت افزار داشت درباره نرم افزارهای پشتیبان گیری صحبت می کرد. یکی از نرم افزارهای قدیمی و قدرمند توی این زمینه نورتون گاست نام داره که به جرأت می تونم بگم هر مهندسی که می خواد از پشتیبان و پشتیبان گیری صحبت کنه حداقل یه بار اسمش را برده. خلاصه کلاس شروع شد و همه دانشجوها محو صحبت های استاد شدند...
    آخرین ویرایش: جمعه 17 آبان 1398 08:23 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 18 شهریور 1394 11:00 ق.ظ نظرات ()
    قبلا تعریفش را از عاقای را شنیده بودم ولی اینطور رفتار کردنش برایم جای سوال داشت؟! این چندمین بار بود که از جلوی دفترمون رد می شد و با اون لباس نارنجی که به تن داشت، خودنمایی می کرد. از پشت عینکی که به چشم داشت می شد بی آلایش بودنش را در حالی که شخصیت پیچیده ای داره، تصور کرد.

    چند روز بعد توی دفتر در حالی که رفت و آمد رهگذرها و ماشین ها را نظاره گر بودم و تو خیال خودم پرسه می زدم، متوجه حضورش توی خیابون شدم. همین که به دفترمون نزدیک شد سرش را به طرفم کرد و نگاهی گذرا بهم انداخت. بی اختیار نگاهش را دنبال کردم. هیچگاه تا اون لحظه بهش احساس نزدیکی نکرده بودم...
    آخرین ویرایش: جمعه 17 آبان 1398 08:27 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 15 شهریور 1394 11:00 ق.ظ نظرات ()
    از اونجایی که شخصا هر سه ماه یک بار به آرایشگاه میرم و چند هفته یک بار موهای صورتم را اصلاح می کنم؛ همیشه یکی از فاکتورهای علاقه مند کردن طرفم را از دست می دم! با این وجود همیشه سر انتخاب آرایشگرم خیلی حساس هستم و دوست نداشته و ندارم هر کسی موهای سرم را اصلاح کنه و از طرفی هم می دونم که اینا می تونه هیچ ربطی به خاطره امروزم نداشته باشه!

    ساعت یک ظهر بود که به آرایشگاه رسیدم. خوشحال از اینکه وقت قبلی گرفتم در سالن را باز کردم و به عاقای خ سلام کردم. با دیدن صندلی های خالی انتظار و شخصی که تقریبا اصلاحش تموم شده بود به وجد اومدم. هنوز عروسی که توی دلم گرفته بودم، تموم نشده بود و عرق رسیدنم خشک نشده بود که ازم خواست روی صندلی اصلاح کناری بشینم...
    آخرین ویرایش: جمعه 17 آبان 1398 08:27 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 12 خرداد 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی! این خاطره مربوط به کلاس سوم ابتداییم میشه!  راستش ما یه درسی به اسم زنبور عسل داشتیم. خانممون به عنوان تکلیف از بچه ها خواسته بود که متن درس را توی دفتر مشق بنویسند. درسته الان حوصله این کارها را ندارم ولی یادمه اون روز با کلی ذوق و شوق شروع به نوشتنش کردم و سعی کردم دقیقا نگارشم مثل کتاب دربیاد. بعد وقتی تکلیفم را برای خانم بردم تا ببینه و امضا کنه بهم گفت که این را خودت ننوشتی! حسابی خورد توی ذوقم... هرچی به خانم می گفتم که باور کنید این را خودم نوشتم ولی باور نکرد که نکرد! البته من از دستش ناراحت نیستم ولی حالا که فکرش را می کنم می بینم یکی از عواملی که باعث شد آدمای دهه شصتی را نسل سوخته اعلام کنند همین خاطره ای بود که براتون تعریف کردم تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 12 تیر 1393 04:42 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 5 1 2 3 4 5