یادمه دوچرخه سواری را با دوچرخه برادرم که فرمون بزرگ و کشیده ای داشت، یادگرفتم. اوایل خیلی از خونه دور نمی شدم اما بعدها ترسم کم کم ریخت و دل و جرئت پیدا کردم. یه روز مثل همیشه دوچرخه را برداشتم و جلوتر از مسجد محلمون مشغول بازی کردن شدم. کنار مسجد مدرسه دخترونه ای بود که دو تا نوبت راهنمایی و دبیرستان داشت.

موقع برگشتن به خونه متوجه حضور چندتا دختر دبیرستانی طرف چپ خیابون شدم. همینطور که از سمت راست مشغول رکاب زدن بودم و داشتم بهشون نزدیک می شدم، احساسم بهم گفت که من حکم همون جوان دم بختی را دارم که بر اسب سفید سواره و همراه شترهایی که طلاهای اون را حمل می کنند در حال عبور از این خیابونه...