منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور جمعه 2 خرداد 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی! یکی دو روز پیش قصد شستن شلوارم را کردم! همین که دست به کار شدم؛ متوجه شدم که حسابی از خجالتش دراومدم و دیگه قابل استفاده نیست! بدین ترتیب تصمیم بر خریدن لباس گرفتم. فردا شب یکم پول از صابکارم قرض گرفتم و به سمت خونه راهی شدم. روی موتور بودم که گوشیم شروع به لرزیدن کرد! یه کنار نگه داشتم و پیامی که واسم اومده بود را خوندم. یه نفر براش مشکلی پیش اومده بود و حالا من باید کمکش می کردم. حسابی توی دلم خالی شد. دوباره سوار موتور شدم و خودم را به فروشگاه رسوندم. توی پیاده رو یه ماشین پارک کرده بود. سعی کردم خیلی آروم ماشین را رد کنم اما از شانس بد من سر موتور به جعبه هندونه ها خورد.

    سریع از موتور پیاده شدم و یکی دوتا هندونه ای که روی زمین غلط خورده بود را سر جاش برگردوندم. ولی خب یکی از اونها شکست. هندونه شکسته را داخل فروشگاه بردم و به صاحبش همه چیز را توضیح دادم و ازش خواستم و که هزینه اش را حساب کنه! در ضمن یه شارژ همراه اول هم خریدم و به سمت خونه راه افتادم. البته قبلش خطم را شارژ کردم و ماجرا را جویا شدم. خدا رو شکر مشکل بنده خدایی که بهم پیام داده بود هم بعد یکی دو ساعت تا حدودی حل شد.

    فردا صبح به همراه خانواده برای خرید لباس رفتم. هیچی دیگه کلی مغازه را زیر پا گذاشتم تا بالاخره یه فروشگاه باز پیدا کردم. همونجا یه چندتا شلور امتحان کردم تا بالاخره یکیش مورد پسندم قرار گرفت.   برای خرید لباس به یه فروشگاه دیگه رفتیم. امسال برای خرید لباس رنگ آبی را انتخاب کردم. البته توی خرید کفش دچار مشکل شدم. چون آقای فروشنده هر کفشی را آوردند به پام نخورد. وقتی بهش گفتم شماره پام 45-46 هست تعجب کرده بود! بابا تعجب نداره دیگه پاهام بزرگه خب! تا اینکه شب همون روز موفق شدم کفشی که می خوام را خرید کنم. تا یه خاطره دیگه همتون به خدای بزرگ می سپارم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 11:34 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همه بیننده های وب و خواننده های خاموش آن هیچی دیگه اول دبیرستان بودم که با یه انتشاراتی آشنا شدم. خیلی بهم بها می داد و منم سعی می کردم که بهشون کمک کنم. قسمتی از تجربه های زندگیم را هم از این مجموعه به دست آوردم. البته یکی دوبار هم سر قضیه مالی دچار مشکل شده بودیم ولی خب دوباره با هم آشتی کردیم و همه چیز ختم به خیر شده بود. همه اینها گذشت تا اینکه یه روز آقای ها (صاحب انتشاراتی) تماس گرفت و بهم پیشنهاد یه کار داد. در واقع یه شخص بختیاری حدود 20 تا 30 سال از عمر خودش را صرف جمع آوری لغات بختیاری به فارسی کرده بود و الان وظیفه من این بود که لغات تایپ شده را غلط گیری کنم و مثل فرهنگ دهخدا یا معین اون را صفحه آرایی کنم.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 11:34 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام عرض می کنم خدمت همگی عاقا یه روز ما توی دفتر نشسته بودیم که یه دختری مودم ADSL خودش را برای تنظیم آورد. یه نگاهی به مودم انداختم و یه نگاهی به اون دختره و گفتم ببخشید خانم شما باید آداپتور مودم را هم دنبال خودتون بیارید. بعد ما صبرها کردیم و دوباره سر و کله اون دختر پیدا شد. اونوقت دیدم مودم را با اسپیلیتر (نویزگیر) برداشته آورده!! من هر چی پیش خودم فکر کردم متوجه نشدم که من چطوری باید این اسپیلیتر را به این مودم متصل کنم تا روشن بشه و بتونم تنظیمش کنم. بالاخره با هر زحمتی بود به زبون ساده بهش فهموندم که این دستگاه باید روشن بشه! اون هم متوجه شد و رفت.


    اما همه ماجرا به اینجا ختم نشد چون بعدها یکی دوبار دیگه این اتفاق افتاد و دقیقا اون یکی دوتا نیز با خودشون اسپیلیتر (نویزگیر) به جای آداپتور آوردند. ما نیز فهمیدیم که درصدی از دختران نه تنها خنگ هستند بلکه این ویژگی را به صورت یکسان درون خودشون دارند. خدمتون عارضم که این ماجراها گذشت تا اینکه خانومی سراسیمه زنگ زد که ای بابا سیستم دچار مشکل شده و لطفا بیایید درستش کنید. منم گفتم که چارچوب کاری ما اینطوری هست که شما باید با سیستم تشریف بیارید اینجا تا بتونم براتون تعمیرش کنم. باز توی دفتر نشسته بودم که اون خانومه به همراه دخترش اومدند. بعد دیدم که به جای کیس مانیتورشون را آوردند. البته من هیج وقت متوجه نشدم که اون خانوم با دخترشون چه فکری کردند ولی باهاشون مدارا کردم و اونها هم متوجه اشتباهشون شدند. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 11:34 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 12 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی حدود ساعت 12 جمعه بود که به خونه رسیدیم. برای سلامتی من، خواهرم اسفند دود کرد. توی طول سفر هم ختم صلوات برداشته بود و آش نذری درست کرده بود. واقعا از این همه لطفی که در حقم شده بود خوشحال بودم. بعد استراحت کوتاهی کردم و به وبم سر زدم. ظهر هم طبق دستور پزشک قرص هام را مصرف کردم و با خانواده ناهار خوردم.



    و اما همه این اتفاق ها از اوایل اسفند سال پیش شروع شد. وقتی می خواستم از وب خداحافظی کنم یه نفر تماس گرفت و حالم را جویا شد. منم مشکلم را بهش گفتم. بعد پیگیری های لازم را برام انجام داد. توی عید مدارکم را اسکن کردم و روی وب قرار دادم. بعد تصمیم بر این گرفته شد که به این سفر برم و تحت عمل جراحی قرار بگیرم. توی اولین روز سفر شماره خواهرش یعنی خانم لام را برام فرستاد تا دیگه با ایشون در ارتباط باشم. خانم لام با اینکه ازدواج کرده بودند و مشکلات خاص خودش را داشتند هیچ کوتاهی برای من و خانواده ام نکردند. واقعا نمی دونم با چه زبونی باید ازشون تشکر کنم فقط می تونم بگم واقعا ممنونم.

    در همین جا برای کسی که به وبم اومد، خواهرش خانم لام، خانواده ام و هر کسی که به این وب سر می زنه کمال تشکر را دارم و براتون از خدا بهترین ها را آرزو می کنم و امیدوارم همیشه توی سلامتی زندگی کنید و از زندگیتون ذلت ببرید. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 09:35 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    صبح در خدمت پرستار بودم. بعد بخش خدمات اومدند و برای بیماران صبحانه آوردند. البته من را از یادشون بردند. در واقع من شده بودم یه بیمار خاص! چند دقیقه که گذشت پتو را دستم گرفتم به طرف بخش پرستاری رفتم و بهشون گفتم این چیه واسه من آوردید؟ بعد هم گفتم که نمی خواهید بهم صبحانه بدید؟ عاقا به این صورت خشم خودمان را کنترل کردیم و البته کمی هم گرد و خاک کردیم. هیچی دیگه هم پتوی تختمان عوض شد و هم برایمان صبحانه آوردند. البته من به مامانم زنگ زدم و اون هم برایم شیر و کیک گرفت. بعد هم اومد کلی قربون صدقم رفت و دلم را شاد کرد.

    حدود ساعت 10 بود که سر و کله دکتر پیدا شد. دیگه تقریبا همه قهمیده بودند که برای من چه اتفاقی افتاده بود. ابتدا در مورد اینکه چرا آقای دکتر مدارک من را ندیده بود صبحت کردم. بعد دکتر گفت که شما این مدارک را بهم نشون نداده بودید و من گفتم که دو بار مدارک را پیش خودتون آوردم و یه بار هم موقع عمل تحویل بخش پرستاری دادم بعد اضافه کردم که آقای دکتر یعنی هر کسی از راه رسید و گفت من تنگی دارم شما هم باید سریع اون را بستری کنید و عملش کنید؟! دکتر گفت ببینید شما مشکوک به تنگی بودید به هر حال عمل سیستوسکوپی باید انجام می شد. بعد هم گفتم که چرا وضعیت من را اطلاع نداده بودید که با پای خودم به دستشویی برم؟! بعد پرستار گفت که ببینید شما بعد عمل نمی تونستید به خاطر مواد بیهوشی تکون بخورید و ممکن بود براتون خطرناک باشه!

    وای خدای من چی به سر این مردم اومده! چرا همه صورت مسئله را پاک می کنند. من می گم چرا مدارکم را ندیدی بهم می گه تو بالاخره مشکوک به تنگی بودی! به پرستار می گم که چرا وضعیت من را اطلاع ندادی میگه برای توی خطرناک بود که از تختت پایین بیایی! اگر توی اون لحظه دکتر می گفت که بله خق با شماست ما کوتاهی کردیم از آوردن هزار تا دلیل برایم بهتر بود و این عمل درس بزرگی برایم شد که حواسم را به اطرافم بیشتر جمع کنم.

    حالا این وسط دفترچه ام گم شده بود. با کلی زحمت تونستم پیداش کنم. بابام دفترچه را پیش دکتر برد تا داروهایی را برام تجویز کنه. بعد مسئول بیمه اومد و بررسی های لازم را انجام داد. هیچی دیگه وسایلم را جمع جور کردم. بعد لباس هایم را عوض کردم. اونوقت از هر کسی که توی بیمارستان بود و با من در ارتباط بود حلالیت خواستم. به این صورت با روی خوش از بیمارستان بیرون رفتم. البته قبلش رفتم و داروهام را تهیه کردم. توی اون لحظه به خانم لام زنگ زدم و بابت هزینه ای که بهم داده بودند و پیگیری هایی که کرده بودند تشکر کردم.

    خدا رو شکر که همه چیز به خوبی تموم شده بود. درسته توی لحظه خوب نشده بودم اما هنوز ناامید نبودم و به بهبود بیماریم فکر می کردم. بالاخره با کوله باری از خاطره شهر تبریز را ترک کردیم و راهی اصفهان شدیم. برای برگشت از جاده های قدیم استفاه کردیم. البته شب زیاد توقف نداشتیم و سعی کردیم بیشتر توی جاده باشیم اما نیمه های شب انرژی بابام تموم شد و چند ساعتی را به خواب رفتیم. شب به همگی خوش
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 09:35 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    صبح زود از خواب بیدار شدیم. سریع کارهامون را کردیم به بیمارستان رفتیم. البته اگه زودتر رفته بودیم پذیرش ما از بخش اورژانس انجام می شد ولی بابت تأخیرمون مجبور شدم تا ساعت 7:30 صبر کنیم. متصدی پذیرش ازم خواست که مبلغ نیم میلیون تومن را علی الحساب به حساب بیمارستان واریز کنم. وقتی به بانک مراجعه کردم تا اومدم زیپ کوله پشتی ام را باز کنم به یک باره سر زیپ شکست. این سومین بار بود که توی طول سفر زیپی به دست من خراب می شد. البته هر بار اتفاقی و بدون بی احتیاطی برام پیش می اومد. واقعا نمی دونستم این نشونه چی می تونه باشه! توی اون لحظه دیگه کاری نمی تونستم انجام بدم. فقط هزینه را به بیمارستان پرداخت کردم و بقیه کارهای پذیرش را انجام دادم.

    لباس بیمارستان را پوشیدم و رفتم روی تخت خوابیدم. نزدیک های ظهر من و دو نفر دیگه را برای عمل به اتاق عمل بردند. بعد رفتیم و توی اتاق انتظار نشستیم. البته من سابقه عمل داشتم و هیچ وقت چیزی به اسم اتاق انتظار به گوشم نخورده بود. کلی به دکتر و پرستاراش انتقاد کردم که ای بابا خب چرا موقع عمل بیمارتون را به اینجا نمیارید. البته قبلش کلی انتظار کشیده بودم تا راضی شدم این صبحت ها را بکنم. بعد شنیدم حرفام دکتر گفتند که اتاف را برای عمل ایشون آماده کنید.

    من از ته دل مطمئن بودم که عمل خوبی را پشت سر خواهم گذاشت. با آرامش رفتم و روی تخت عمل دراز کشیدم. متصدی بیهوشی بالای سرم اومد و یه آمپول بهم تزریق کرد و ماسکی را روی صورتم گذاشت. چشمام شروع کرد سیاهی بره و چند لحظه بعد کامل بیهوش شدم. وقتی به هوش اومدم داشتند منا روی تخت خودم منتقل می کردند. کم کم متوجه شدم که هیچ دردی را احساس نمی کنم بعلاوه اینکه اصلا سوندی هم وصل نشده بود و این در صورتی بود که دکتر بهم گفته بود که بعد عمل باید تا یه هفته سوند را تحمل کنی!

    بعد از این متوجه شدم که مثانه ام کامل پر شده و دیگه برام قابل تحمل نبود. این موضوع را به پرستار اطلاع دادم. آنها هم یه ظرف برام آورند که خودم را روی تخت تخلیه کنم. اما واقعا این کار غیر ممکن بود. بالاخره تصمیم بر این گرفته شد که پرستار بیاد و یه سوند بهم وصل کنه! تمام همراهان را به بیرون راهنمایی کردند. بعد پرستار کار خودش را شروع کرد. کم کم داشت شکم به یقین تبدیل میشد که اصلا هیچ عملی روی من صورت نگرفته چون پرستار نتونست سوند معمولی را بهم وصل کنه! بعد یه سوند باریک تر را امتحان کرد. تو اون لحظات یه دستم را به کنار تخت گرفته بودم یه دستم را هم به میله بالای سرم و داشتم دردش را تحمل می کردم. اما مردانگی ام را حفظ کردم و جلوی گریه ام را گرفتم. بعد از تخلیه مثانه ام آروم تر شدم.

    عصر به کلینیک زنگ زدم و با دکترم صحبت کردم. دکتر گفت خوب کاری کردی که تماس گرفتی! آقای بهمن پور ما با دستگاه شما را نگاه کردیم. شما هیچ تنگی نداشتید. بعد مرخص شدن باید برات قرص تجویز کنم تا مشکلت برطرف بشه! توی اون لحظه دنیا روی سرم خراب شد. حالا چطور باید واقعیت را قبول می کردم. کلی سوال توی ذهنم شکل گرفت. اینکه چرا دکتر مدارک پزشکی ام را هنگام مراحعه ندید؟ چرا دکتر وضعیت من را اطلاع نداده بود که دیگه بهم سوند وصل نکنند و خودم با پای خودم به دستشویی برم؟ از این خبر باید خوشحال می شدم یا ناراحت؟ واقعا داشتم دیوونه می شدم! بدین صورت وضعیتم را خودم به پرستار اطلاع دادم و گفتم نیازی به سوند ندارم و لطفا این را از بدنم خارج کنید. دوباره کلی درد تحمل کردم و توی خودم سوختم و ساختم تا تونستم توی اون شرایط با این اتفاق کنار بیام.

    وای خدای من چرا این اتفاق باید برای من بیفته! چرا من نباید خوب می شدم؟ همه جوونی من مگه چند سال می تونه باشه؟ شاید این ها به خاطر گناه هایی بود که انجام داده بودم. شایدم اینطوری داشتم آزمایش می شدم ولی هرچه بود تحملش خیلی سخت بود. به خاطر زدن سوند سوزش شدید پیدا کردم تا چند روز باید تحملش می کردم. پیرمرد کناری ام دلش برام سوخت و کمی با حرف زدن منا دلداری داد. بالاخره با تحمل شرایط و راضی نگه داشتن خودم برای شنیدن یه پاسخ مناسب از طرف دکتر روز را سپری کردم و به خواب رفتم. شب با همه زیبایی هایش بر همگی خوش!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 09:36 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    صبح با صدای مادرم از خواب بیدار شدم. مادرم سریع از جاش بلند شد و مشغول جمع کردن وسایل شد و اینها همه به خاطر بارش شدید بارون بود. من و بابام هم از جامون بلند شدیم و به سرعت وسایل را جمع و جور کردیم و داخل ماشین ریختیم. چیزی نمونده بود که مثل موش آب کشیده بشیم. بعد از پشت سر گذاشتن این بحران برای تزریق آمپول راهی بیمارستان شدیم. وقتی آمپول را زدم به سرعت به آزمایشگاه رفتم و نوبت گرفتم. متصدی آزمایشگاه یه شیشه خون ازم گرفت و برای آزمایش غلظت خونم با یه دستگاه گوشم را خون انداخت و اون را بررسی کرد.

    عاقا ما با موفقیت آزمایش را دادیم و بعد از اون به خونواده تماس گرفتم و از بیمارستان دور شدیم. تو کوچه پس کوچه های شهر مادرم توی ماشین پیک نیک را روشن کرد و مشغول درست کردن چایی شد. عاقا ما را بگی چشامون از حدقه در اومد. د آخه مادر من چرا توی ماشین پیک نیک روشن می کنی ؟! هیچی دیگه این واقعه را پذیرفتیم و بعد از اون چایی میل کرده و به اتفاق خانواده به پارک رفتیم.

    هیچی دیگه تا نزدیک های عصر توی پارک بودیم بعد دوباره به بیمارستان برگشتیم و من برای گرفتن آزمایشم به آزمایشگاه رفتم. البته یه سر هم به دکتر درد برای بررسی آخرین وضعیتم زدم. بعد از اون به بازار تبریز رفتیم و همین که خواستم برای صابکارم سوغات تهیه کنم تگرگ شروع به باریدن کرد. البته بازار تبریز کاملا سرپوشیده هستش و هیچ اتفاق خاصی برای من و مامانم نیفتاد. فروشنده می گفت که حوله های تبریز معروف هستش! راستش منم چیزی جالب تر از اون پیدا نکردم. به خاطر همین یه حوله کامل تو بسته بندی شیک گرفتم. بعد از خرید سوغات با یه زاجراتی سوار ماشین شدیم. راستش تا حالا توی عمرم تگرگ هایی به این بزرگی ندیده بودم. بالاخره بعد 15 دقیقه رانندگی آسمون دلش به رحم اومد و آروم شد. آخرای شب زیر یه پل تو یکی از خیابون های تبریز رفتیم. این بار با احتیاط توی ماشین خوابیدم تا مشکلی واسم پیش نیاد آخه فردا روز خیلی بزرگی واسم بود.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 آذر 1393 12:01 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    ایل گلی، استخری بزرگ است که مساحت آن 54675 متر مربع می باشد. در جنوب آن تپه ای است که آن را از بالا تا پایین همسطح استخر پله بندی کرده و نهر آبی از آن به طرف پایین روان است. از سمت جنوبی و از وسط استخر خیابانی کشیده شده که استخر را به صورت شبه جزیره ای درآورده است و در مرکز استخر، عمارت باشکوه دو طبقه ای ساخته شده است.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 09:49 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    صبح خسته و کوفته از خواب بیدار شدم. دکتر گفته بوده که حتما قبل از عمل استحمام کنم. منم به خاطر اینکه یه موقعی دیر نشه به خونواده گفتم که باید به حموم برم. البته می تونستم روز سه شنبه هم برم ولی بدنم حسابی کثیف شده بود. عاقا وسایل را جمع کردیم و زدیم به خیابون! اما پرسیدن نشانی همانا و سردرگرم شدمان همانا! بالاخره بعد از کلی جستجو یه نفر پیدا شد که مسیرش به حمام عمومی می خورد ما هم دنبالش راه افتادیم تا به مقصدمون رسیدیم.

    بدین صورت ما از هر گونی آلودگی پاک شدیم. خب الان دیگه نوبتی هم که می بود نوبت خوردن صبحانه بود! البته مامان زحمت خریدن حلورده و پنیر نان سنگگ را کشیده بود. چایی را هم آماده کرده بود. گاهی مامانم با این سنگ تموم گذاشتناش منا شرمنده خودش می کرد. به هر حال صبحونه را خوردیم و من برای کارهام به بیمارستان رفتم. متصدی داروخانه گفت حدود یک ربع دیگه برم سراغش تا دفترچم تایید شده باشه. منم توی این بازه یه کافی نت پیدا کردم یه سری به سایت زدم. واقعا نظرات را که توی سایت دیدم دلگرم شدم ولی خب دوست داشتم وقتی که خونه برمی گردم جوابشون را بدم. دوباره به بیمارستان رفتم و داروهام را گرفتم. بعد به کلینیک رفتم و آمپول را تزربق کردم. در مورد آزمایشم هم یه چندتا سوال پرسیدم به خونوادم زنگ زدم. به اتفاق خانواده ناهار خوردیم بعد به دنبال پارک ایل گلی گشتیم. البته این پیشنهاد خانم لام بود.

    ایل گلی، استخری بزرگ است که مساحت آن 54675 متر مربع می باشد. در جنوب آن تپه ای است که آن را از بالا تا پایین همسطح استخر پله بندی کرده و نهر آبی از آن به طرف پایین روان است. از سمت جنوبی و از وسط استخر خیابانی کشیده شده که استخر را به صورت شبه جزیره ای درآورده است و در مرکز استخر، عمارت باشکوه دو طبقه ای ساخته شده است.


    در پیرامون استخر از روزگاران قدیم، درختان کهنسالی سر به هم آورده که انعکاس عکس آنها در آب، به زیبایی آن محوطه می افزاید. تمام تپه های جنوبی استخر به شکل بسیار زیبایی چمنکاری و گلکاری شده در روزهای گرم تابستان استراحتگاه مردم تبریز و مسافران سایر شهرها می باشد. نادر میرزای قاجار می نویسد: «این آبگیر در اوایل حکومت قاجار، ملک یک سلسله از مساوات تبریز و انباشته از خاک و ریگ بود. قهرمان میرزا پسر هشتم عباس میرزا نایب السلطنه که در آن هنگام حکمران آذربایجان بود. آن ملک را در مقابل سالی سی و پنج خروار غله بخرید. سپس در آبادی و عمران آن همت گماشت».

    بعد از ایل گلی به پارک مسافر برگشتیم. من که حسابی خسته بودم؛ یکی دو ساعتی را خوابیدم. تو این بازه مامانم شام را آماده کرد. وقتی شام را خوردم توی ماشین رفتم و به خواب رفتم. چند دقیقه بعد دچار خفگی شدم. دست و پام گرفت و دیگه نمی تونستم حرکتی بکنم. تقریبا تا سر حد مرگ پیش رفتم تا اینکه توی آخرین لحظات که داشتم امیدم را برای زنده موندن از دست می دادم به زندگی برگشتم. راستش وقتی توی خواب دچار خفگی می شم دیگه از هیچکسی نمی تونم کمک بگیرم. بعد سریع از ماشین پیاده شدم و شروع به نفس زدن کردم. مامان و بابا متوجه شدند و کلی از این بابت ناراحت شدند. آخرش هم مجبور شدم شب را روی زمین بخوابم. از اینکه دوباره به زندگی برگشتم خدا را شکر می کنم. شب بر همگی خوش
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 09:36 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    صبح زود قزوین را به مقصد بیمارستان ترک کردیم. با این حساب خبری هم از صبحانه نبود! اما نزدیکی های منجیل که رسیدیم از یه فروشگاه آب جوش تهیه کردیم و به طرف رودبار راهی شدیم. توی راه یه جایی سر سبز توقف کردیم و پتویی انداختیم و بساط صبحانه را به راه انداختیم.


    بعد از خوردن صبحانه به راه افتادیم. چند کیلومتر که رفتیم خانم لام پیام دادند و احوال ما را جویا شدند. منم بهشون گفتم که داریم به سمت رشت حرکت می کنیم. بعد خانم لام گفتند که داریم مسیر را اشتباه می ریم. البته بابام هم متوجه اشتباهش شد. به این ترتیب ما دوباره به منجیل برگشتیم و ماشین را گاز زدیم و راهی شدیم ولی چون به مسیر آشنا نبودی مجبور شدیم از مسیری حرکت کنیم که پر از گردنه بود.


    نزدیکی های ظهر بود که به زنجان رسیدیم اما به خاطر اینکه به ویزیت دکتر برسم بابام دیگه توقف نکرد و یه راست راهی بیمارستان شدیم. اشتباه ما به یه جاده توی قزوین برمی گشت که راه های زنجان و رشت را نشون می داد و ما رشت را انتخاب کرده بودیم. البته بابام با احتیاط و با حداکثر سرعت مجاز حرکت می کرد تا اینکه سر موقع برسیم. بالاخره ساعت 16:00 به شهر تبریز رسیدیم. از اونجایی که ما ترکی بلد نبودیم مجبور بودیم موقع نشونی گرفتن از طرف بخواهیم که به فارسی صحبت کنه! حدود 15 دقیقه هم طول کشید تا خودمون را به بیمارستان برسونیم.


    خانم لام لطف کرده بودند و قبلش برام نوبت گرفته بودند. اونوقت از ماشین پیاده شدم دوباره تماس گرفتم. وقتی از بیمارستان بیرون اومدند همون لحظه اول با اینکه هیچ شناخت ظاهری از هم نداشتیم هر دو هم دیگر را شناختیم. به همراه ایشون به کلینیک رفتم. البته تا اینکه نوبت من بشه چند دقیقه ای طول می کشید. منم از فرصت استفاده کردم به دنبال مامانم رفتم. وقتی خانم لام را دیدند احوال پرسی کردند و ایشون هم از مادرم به گرمی استقبال کرد. وقتی نوبت من شد به اتاق دکتر رفتم. یه پیشینه ای کوتاهی از بیماریم را براشون گفتم. البته توی اصفهان به صورت تلفنی با دکتر صحبت کرده بودم. وقتی خواستم مدارکم را به دکتر نشون بدم گفتند که نیازی نیست. بعد عملم را برای روز چهارشنبه نوشتند. درسته که باید فردا عمل می شدم ولی چون تو راه قرص های قلبم را خورده بودم مجبور بودم دو روز دیگه هم صبر کنم. دکتر بهم گفت که من این نکته را به صورت تلفنی بهت گفته بودم ولی من هر چی فکر کردم چیزی یادم نیومد. به هر حال حسابی تو ذوقم خورد. بعد هم یه ویزیت برای دکتر درد نوشتند. از اتاق دکتر که بیرون اومدم موضوع را با مادرم درمیون گذاشتم. بعد هم به همراه خانم لام به حیاط بیمارستان رفتم.

    اونوقت ایشون هزینه عمل را بهم دادند. منم کلی از این بابت خجالت کشیدم و بهشون توضیح دادم که این را به عنوان قرض دارم ازتون می گیرم. قبلا هم بهشون گفته بودم که کار می کنم ولی به خاطر پرداخت شهریه دانشگاه، اقساط وام و اقساط موتورم نمی تونم چند ماهی پول هام را جمع کنم. از طرفی هم نمی خواستم این پول را از صابکارم یا خانواده ام قرض بگیرم. بعد از اینکه پول را بهم دادند دوباره به کلینیک رفتیم و منتظر اومدن دکتر درد شدیم. خانم لام دیگه با من و مادرم خداحافظی کردند و رفتند.

    مادرم هم موضوع را با بابام در میون گذاشت. اون هم گفت هیچ اشکالی نداره این دو روز را می مونیم. بعد هم با هم رفتند تا یکم تبریز را بگردند. من هم یکی دو ساعتی منتظر موندم تا اینکه دکتر تشریفشون را آوردند. وقتی سر صحبت باز شد بهشون توضیح دادم که قرص های قلبم را به موقع نمی خورم و همین دیروز وقتی احساس درد کردم به جای یه قرص دوتا قرص خوردم. اونوقت بهم گفت که این کار را یه روستایی هم انجام نمیده! البته اینکه ایشون از دست من گلایه مند باشه درست بود ولی هیچ وقت نسبت دادنم را به یه روستایی متوجه نشدم و اینکه هر کسی جای من بود اینقدر روزها واسش سخت می گذشت که دیگه خوردن قرص واسش یه چیز مسخره به نظر می اومد. دکتر برام پنج تا آمپول زیر پوستی تجویز کردند و یه آزمایش هم نوشتند که باید روز سه شنبه انجامش می دادم.

    بعد ویزیت به داروخونه رفتم تا آمپول ها را تهیه کنم. متصدی گفت که باید فردا بیایی تا دفترچه ات را تایید اینترنتی کنم. به خاطر اینکه ما به تفاوتش با آزاد سه برابر می شد دفترچه را گذاشتم و رفتم. با اومدن بابا و مامان سوار ماشین شدم و از بیمارستان دور شدیم. خدا رو شکر شب یه جایی را به اسم پارک مسافر پیدا کردیم. اونجا مخصوص مسافرانی بود که جایی را برای موندن نداشتند. البته پارک توی محوطه بسته قرار داشت و شب درش را قفل می کردند. حالا دیگه خیالمون بابت جای خواب هم راحت شده بود. بعد از خوردن شام مثل شب قبل من توی ماشین خوابیدم و فردا را توی خواب به انتظار نشستم.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 09:36 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 6 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    بعد از اینکه هماهنگی های لازم را انجام دادم؛ قرار شد روز شنبه راه بیفتیم تا بعدازظهر یکشنبه ویزیت بشم و تحت عمل جراحی قرار بگیرم... اما صابکارم یکم مردد بود البته حق هم داشت چون خیلی دیر بهش اطلاع داده بودم ! برای همین رفتنم را به شنبه هفته بعد موکول کردم. توی اون هفته هم سعی کردم تمام کارهای عقب موندم را تکمیل کنم. مثلا مجبور شدم جمعه شب تا دم دمای صبح بیدار بمونم و مجله خانم ح را تکمیل کنم اما باز یکم دیگه ازش موند !

    بالاخره شنبه از راه رسید. تا ظهر کارهای دفتر را انجام دادم. البته یکم از همیشه زودتر به خونه رفتم. وقتی رسیدم سریع پشت سیستم رفتم و مجله ای که قرار بود تحویل بدم را تکمیل کردم. بعد خودم را به هنرستان ملکزاده رسوندم و کار خانم ح را براشون روی فلاش ریختم. در آخر پول فاکتوری که قبلا برای مدرسه آورده بودم را گرفتم. از خانم میم هم خواستم که برام دعا کنه و درباره عملم هم بهشون توضیح دادم. نزدیکای ساعت دو دوباره به خونه برگشتم. به ترتیب اول موتورم را قفل کردم. دوم وسایلم را تکمیل کردم. سوم در اتاقم را قفل کردم. چهارم ناهار خوردم. پنجم کفشاما به پام کردم و ششم به همراه پدر و مادرم راهی سفر شدم. البته قبل رفتن؛ خواهرم منا از زیر قرآن رد کرد و بعد از اینکه با ماشین از خونه دور شدیم یک کاسه آب پشت سرمون ریخت.



    مامانم وسایل کامل را برای یه سفر چند روزه آورده بود. فقط باید یه جا توقف می کردیم و شیشه فلاکس را تعویض می کردیم. بعد یکم جستجو یه جایی توی خیابون 17 شهریور، بابام این کار را با موفقیت انجام داد. اونوقت به راه خودمون ادامه دادیم. منم عقب ماشین واسه خودم جا خوش کرده بودم و برای اینکه حوصله ام سر نره مشغول تخمه شکستن شده بودم. البته نزدیک های عصر یه خواب یکی دو ساعته رفتم. وقتی بیدار شدم به خانم لام زنگ زدم و برای رفتن به کلینیک و ویزیت شدن باهاشون هماهنگ شدم. بعد تماس به ترتیب دلیجان و ساوه راه پشت سر گذاشتیم تا اینکه شب به شهر قزوین رسیدیم.



    اون موقع هم گرسته بودیم و هم خسته! اولین کاری هم که کردیم این بود که دنبال یه رستوران بگردیم و یه غذایی بدن بزنیم. بعد از صرف شام به یه پارک نزدیک ورودی قزوین رفتیم. موقع اومدن گوشی من زیاد شارژ نداشت و چیزی را هم برای شارژ کردنش دنبال خودم نیاورده بودم برای همین با بابام موضوع را درمیون گذاشتم و سیم کارتم را داخل گوشیش قرار دادم. آخرای شب هم که شد من ماشین را برای خوابیدن انتخاب کردم. و اینگونه ما شب را در قزوین به سپری کردیم.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 09:36 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 15 فروردین 1393 11:30 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی همیشه ی خدا حالم از دروغ بهم می خوره! واقعا بعضیا با خودشون چی فکر می کنند ؟! توصیه می کنم اگه کسی را خواستید خوشحال کنید یا امتحان کنید یا مشکلش را حل کنید یا آرومش کنید یا دلش را به دست بیارید یا هر یای دیگه بهش دروغ نگید !! به قول شاملو «اینك لپ لپه طبل؛ تشریفات آغاز می شود؛ هنگام آن است كه تمامت نفرتم به نعره ای بی پایان تف كنم» منم تصمیم گرفتم که بیشتر از این حواسم را جمع کنم. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: شنبه 16 فروردین 1393 12:26 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 13 فروردین 1393 04:00 ب.ظ نظرات ()
    امروز تا ظهر پای کامی بودیم و بعد موتور را هندلی زدیم و راهی شدیم و رسیدیم و سلامی کردیم و نیم ساعتی را استراحت کردیم و خیلی شیک و مجلسی مشغول خوردن ناهارمان شدیم که به یکباره باران شروع به آمدن کرد! کمی بعد فهمیدیم که نمی شود به خوردن ادامه داد بدین سان هر کسی به جایی پناه برد. ما نیز ماشین را انتخاب کردیم. آنگاه وسایل را جمع کردیم و موتور را هندلی زدیم و راهی باغ شدیم و نیم ساعتی را نیز آنجا استراحت کردیم و به خانه برگشتیم. در آخر هم برای باز شدن بختمان هیچ سبزه ای را گره نزدیم تا خاطره ای دیگر خدانگهدار
    آخرین ویرایش: جمعه 15 فروردین 1393 01:26 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 12 فروردین 1393 05:00 ب.ظ نظرات ()
    شما یادتون نمیاد قدیما تو خیابون راه میرفتیم واسه خودمون ابهتی داشتیم به شعاع یک متری گربه ها میرسیدیم فرار میکردن ازمون حساب میبردن اما الان فرار که نمیکنن هیچی تازه با تاسف یه نگاه حیوان اندر انسان بهت میکنن! آدم احساس میکنه گربه داره با چشماش باهات حرف میزنه! گربه هم گربه های قدیم...

    سلام، خوبید؟ چه خبر مبرا؟ راستش این متن بالای را از یه جایی کپی کردم و این قرار دادم که بگم هی روزگار یه زمانی واسه خودمون ابهتی داشتیم. اتاق جدا و تخت و کمد و موکت و بخاری و قفل و از این حرفا! اما خیلی زود متوجه شدم که باید اتاق را در اختیار برادرم قرار بدم. به همین خاطر به سرعت کمیته ای تشکیل شد تا به این مشکل رسیدگی کنه! راستش بازسازی خونه ما آخرای جنگ شروع شد و هنوزم تموم نشده! طبق نقشه جدید ما توی زیرزمین خونمون یه اتاق به ابعاد 2×2×2 داریم که اصطلاحا به اون پناهگاه می گیم. کار این اتاق این بوده که اگر خدای ناکرده بمبارانی چیزی می شد سریع به اونجا پناه می بردند که خدا رو شکر جنگ تموم شد...
    آخرین ویرایش: جمعه 15 فروردین 1393 01:06 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 12 فروردین 1393 11:30 ق.ظ نظرات ()
    اعتراف می کنم زمانی که همه بزرگ بودند و من کوچیک بودم یه بار برای خرید شانسی رفته بودم؛ دیدم یه برگه اضافه داخلش جعبه هست. عاقا برگه را خوندم و متوجه شدم که برنده یه بادبزن نیز شدم. فقط برای گرفتنش باید به محلی که خرید کردم مراجعه کنم. منو بگو که چه قدر ذوق مرگ شده بودم و تو پوست خود نمی گنجیدم. تقریبا به همه گفتم که این اتفاق برام افتاده و اونها هم بهم لبخند زدند. بعد ها وقتی بزرگ شدم متوجه شدم که بچه های این دور و زمونه گوشیهای ساده اندرویدی را هم عادم حساب نمی کنند و کلی بد و بیراه بار آدم می کنند. به جای اون از گوشیهایی مثل آیفون 5 و سامسونگ گلکسی نت تری تعریف به عمل می آرند.

    همین الان که داشتم این خاطره را می نوشتم ابوالفضل بچه برادرم که 2.5 سالشه اومده در اتاق می گه عمو در را باز کن. در را باز کردم واسش! بعد بهم می گه عمو ما داریم می ریم خونه حسین (یعنی اومدم بهت گفتم که نگرانمون نشی)! بعد هم بهم دست داد و در را بست و رفت! بدین ترتیب من در همین جا از گذشته خودم احضار پشیمونی می کنم. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 07:08 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 1 فروردین 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    توی اولین روز سال یه سری به نظرات وب زدم و فهرستی از وب هایی که نظر گذاشته بودند را تهیه کردم. بعد از یکی دو ساعت تلاش مستمر یکی یکی به وب هاشون سر زدم و سال نو را بهشون تبریک گفتم. برای انتخاب قالب وب هم حدود 7 الی 8 ساعت وقت گذاشتم تا بالاخره راضی شدم این قالب را انتخاب کنم که البته هنوز جای کار داره باید یه سر و سامونی بهش بدهم. اتفاق خاص دیگه ای هم نیفتاد به غیر از یکی دو مورد دل شکستن و دل به دست آوردن که فکر کنم از این امتحان سربلند بیرون اومده باشم. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:38 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 29 اسفند 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی منم به نوبه ی خودم سال نو را تبریک می گم و امیدوارم سال خوبی را پیش رو داشته باشید! خب بدون مقدمه خاطره امروز را واستون تعریف می کنم! راستش صبح از خواب پا شدم و به هزار زور و زحمت خودم را روبراه کردم. بعد یه لقمه انداختم بالا و به طرف محل کارم راه افتادم. البته قبلش به تعمیرگاه رفتم تا موتورم را تحویل بگیرم [بابت تصادفی که کرده بودم]. بعد هم خودم را به دفتر رسوندم.



    بعد اسمبل کردن سیستم جدید که واسمون اومده بود با صابکارم به نظافت دفتر مشغول شدیم. راستی ظهر اتفاق خیلی قشنگی افتاد. دقیقا هنگام اذان ظهر بود که بارون تندی شروع به باریدن کرد. تلفیق صدای شُرشُرِ بارون و صدای اذان که از مسجد نزدیکمون پخش می شد؛ آرامش خاصی را به آدم می داد. اون لحظات کلی ذوق مرگ شدم و بعدش هم رفتم تا کارم را تموم کنم.

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:37 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 9 اسفند 1392 02:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی راستش همه چیز از زمانی شروع شد که به سن قانونی نرسیده بودم!   از طرفی هم مامان و بابام به همراه برادر ته تغاریمون حسین به شهر تهرون رفته بودند. عاقا وقتی برگشتند همراه اونا دختر بچه ای کوچیک را مشاهده کردیم! از این بابت حسابی جا خوردیم. وقتی عرقشون خشک شد ماجرا را واسمون تعریف کردند.

    موقع برگشت پدرم با یه عاقای تهرانی سر خرید بلیط بحثشون میشه!   البته به تیپ و تار هم نمی زنند اما وقتی پیش خونوادهاشون برمی گردند متوجه می شند که خانومای اونا دارند با هم حرف می زنند. بدین ترتیب با هم آشتی می کنند و سر صحبت را باز می کنند. در آخر متوجه می شند که اون عاقا برای معافیت خدمتش راهی اصفهان شده بوده! در ادامه آشنایی پدرم به اون عاقا پیشنهاد میده که به همراه خانومش و بچه اش چند روزی را مهمون ما باشند. اینطوری هم اون عاقا به کارهاش می رسیده و هم نیازی نبوده هزینه اضافی بابت مسافرخونه پرداخت کنه! اما چون موقع ورود به اصفهان کاری واسه واسشون پیش میاد پدرم نشونی خونه را میده و بچشون را همراه خودش به خونه میاره...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:35 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 7 اسفند 1392 05:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی امروز چهارشنبه بود و تا عصر هم کلاس داشتم اما وقتی صبح از خواب پاشدم خستگی بهم غلبه کرد و مجبور شدم تا ساعت 8:30 بخوابم. بعد تصمیم گرفتم به جای رفتن به کلاس ساعت 8 به مدرسه برم و امانتی خانم ت را بهش برگردونم. عاقا ما قبلنا با روزهایی مثل سه شنبه و دوشنبه مشکل داشتیم اما امسال دور روی روز چهارشنبه افتاده بود. صبح به اتاقم رفتم و بعد چند وقت بالاخره مرتبش کردم. امانتی را برداشتم و کارهام را انجام دادم و بعد نزدیک موتورم شدم و یه نگاهی بهش انداختم.

    چند سال پیش من با موتور یکی از فامیلامون درحالی که اون هم باهام بود تصادف کردم. البته من هزینه تعمیر موتورش را کامل پرداخت کردم. ولی خب اون کیلومتر شمار فابریکش شکست. با این حال هیچی بهم نگفت. حالا بعد گذشت این همه مدت داشتم فکر می کردم اگه یه روزی این اتفاق واسه خودم می افتاد چه واکنشی نشون می دادم. خب واقعا خیلی سخت بود. وقتی فکر کردنم تموم شد سوار موتور شدم و راه افتادم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:25 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 3 اسفند 1392 03:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی چند هفته پیش بعد از دوش گرفتنم؛ پسرخالم تماس گرفت تا درباره جزئیات زدن کافی نت باهام صحبت کنه وقتی قطع کرد ناخودآگاه گوشی از دستم رها شد و دقیقا از سوراخی که یک سال پیش بابام کف راهروی حموم برای تعمیرات ایجاد کرده بود توی زیرمین افتاد. اون لحظه بهم الهام شد که این کار اصن عاقبت خوبی نمی تونه داشته باشه به هرحال گوشی را از مرگ حتمی نجات دادم و دنبال کار خودم رفتم. چند روز بعد با این پیشنهاد موافقت کردم و با پسرخالم دنبال خرید سیستم رفتیم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:23 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 5 1 2 3 4 5
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic