منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور سه شنبه 22 بهمن 1392 09:00 ق.ظ نظرات ()
    بعضی از ثبت نام های اینترنتی شامل چند مرحله میشه که بعد از تایید هر مرحله شما می تونید مرحله بعدی را ثبت کنید. اما موضوع بحث ما این نیست. حرف من این هستش که خدایا ما را دچار هرکسی بکن ولی دچار آدم زبون نفهم نکن! اما چه کنیم که همین دو روز پیش یکیشون به دفترمون مراجعه کرد تا واسش ثبت نام اینترنتی بزنیم. اول در اومد گفت که می خوام ثبت نام کنم. منم دست به کار شدم و تا یه مرحله ای را پیش رفتم. بعد وسط کار یه چندتا برگه دیگه در آورد اونوقت سر حساب شدیم که این عاقا قبلا ثبت نام کرده!



    هیچی دیگه تصمیم گرفتم مرحله دوم را براش انجام بدم. آستین بالا زدم و کار را براش سکه کردم. یکی دو تومن هم پول هاش را گرفتم و بهش گفتم که این برگه ها را نگه دار و این برگه ها پست کن! در ضمن جوابش را بیار تا مرحله آخر را تکمیل کنم. بعد در اومد گفت واسه اون مرحله هم پول بدم! بعد بهش گفتم که همینطوره! بالاخره بعد از کلی توضیح دادن و نرمش به خرج دادن از دستش راحت شدیم.



    فردای اون روز دوباره سر و کله اش پیدا شد. وقتی که اومد متوجه شدم که همه برگه ها را پست کرده و الان هم دیگه کاریش نمی شد بکنی! حالا هرچی بهش می گفتم نره اون هم می گفت بدوش! شماره موبایلش و کد ملیش را توی سامانه زدم تا شماره را برام بازیابی کنه ولی هرچی منتظر شدم که جوابش بیاید، نیومد! بعد در اومد گفت از اولش گفتم نباید اینجا میومدم ها! بدون هیچ جر و بحثی راهنماییش کردم که جای دیگه ای بره تا کارش را انجام بده! بعد هم پشت دستم را داغ گذاشتم که دیگه با همچین آدمهایی سر و کله نزم! تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:22 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 17 بهمن 1392 02:30 ب.ظ نظرات ()
    شب من و پسرخالم برای آخرین بار برنامه ها را مرور کردیم تا فردا بتونیم به مشتری ها سرویس بدیم! اما وقتی به دفتر رفتیم همه چیز بهم ریخت.  جونم واستون بگه که هرکاری می کردیم چاپگر نصب نمی شد! جای کابل را عوض کن، اینوری کن، اونوری کن نصب نمی شد که نمی شد! حالا مشتری هم واستا بود و کارش را می خواست تحویل بگیره... بالاخره خودش فهمید که دست و پامون را گم کردیم به همین خاطر هم راهش را کشید و رفت. یه عاقایی هم یه مشت دی وی دی آورد تا براش رایت بزنیم. ازش وقت گرفتم چون اون موقع دی وی دی خام نداشتیم...



    یه عاقایی هم اومده بود تا براش آهنگ های زنونه بریزیم! ما هم به تیریجی اعتقادمون برخورد و خیلی مودبانه عذرش را خواستیم. البته این همه ماجرا نبود. من توی این لحظه سلام می کنم به همه کسانی که دارند این خاطره را می خونند. بعد هم باید بگم که خدا رو شکر کارها روی غلتک افتاد. دلیل نصب نشدن چاپگر را هم متوجه شدم و اون را نصب کردم. بعد هم چندتا مشتری اومدند و براشون تحقیق گرفتم. با دی وی دی هایی هم که پسرخالم گرفته بود کار رایت را انجام دادم. البته درسته من کار اون پسرک را چاپ کردم ولی اون تا آخر شب دیگه دنبال کارش نیومد.



    برای روز اول بد نبود. ساعت آخر کاری هم نقشه کشیدیم که چه تغییراتی توی دفتر انجام بدیم. کلی هم واسه خودمون رویا پردازی کردیم. الان که این خاطره را می نویسم متوجه شدم که خدا داره همه چیز را جور می کنه فقط باید توی مسیر درسته قدم برداریم و سخت کار کنیم تا به موفقیت برسیم... تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:21 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 15 بهمن 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی چند هفته پیش توی دفتر مشغول انجام کارها بودم که پسر داییم از پایگاه مسجد تماس گرفت و گفت: سریع خودم را بهش برسوم چون کار مهمی باهام داره! یکم به کارها سر و سامون دادم و راهی شدم. اول فکر کردم در مورد کامپیوتر براش سوال پیش اومده ولی بعد مشخص شد که می خواد در مورد مسئله مهمی باهام صحبت کنه! اینطور که بویش می اومد باید برای یه دفتر کافی نت مجوز کار می گرفتم و اونها هم مبلغی را به صورت ماهیانه بهم می دادند! دلیل اینکه به صاحبش مجوز نمی دادند این بود که رشته ی تحصیلیش کامپیوتر نبود. من شخصا به انجام این کار راضی نبودم حتی وقتی با صابکارم درمیون گذاشتم گفت این کار را انجام ندم چون باید مسئولیت خیلی چیزها را به عهده بگیرم. بالاخره از این کار سر باز زدم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:21 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 3 بهمن 1392 05:45 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی خاطرم را با این سوال شروع می کنم که تا حالا شده یه قورباغه ی واقعی را قورت بدی؟ خب به اطمینان این یکی از سخت ترین و چندش آورترین کارهایی هست که می تونی اون را انجام بدی! با هم متن زیر را می خونیم تا به اصل ماجرا پی ببریم!

    هنگام ثبت نام دوره کارشناسی هیچ علاقه ای برای شرکت در کنکور نداشتم! اما مراجعه دانش آموزا و دانشجوها به کافی نت برای ثبت نام مرا بیشتر به کار ترغیب می کرد. به هر حال ثبت نامم را انجام دادم. با گذشت زمان دوباره نظرم عوض شد اما چند روز مونده به کنکور تصمیم جدی گرفتم که توی آزمون شرکت کنم. راستش من یه شاهی هم درس نخونده بودم ولی هیچ استرسی به خودم راه ندادم و خیلی شیک و مجلسی راهی محل آزمون شدم. تا جایی که عقلم قد می داد و از دوره کاردانی به یاد داشتم تست زدم اما دیگه کاری به گزینه های اشتباه نداشتم. رعایت همینا باعث شد به راحتی توی دانشگاهی که می خواستم قبول بشم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:20 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سلام علیکم! این خاطره به خیلی سال های پیش برمی گرده! راستش ما تازه رفته بودیم تو خط نماز و یاد گرفته بودیم چطوری اون را اقامه کنیم. منظورم از ما حسن و برادر کوچکترم هم بود. خب یه شب ما به فکرمون خطور کرد که نماز را توی کوچه بخونیم. توی نوع خودش خیلی جالب به نظر می رسید. به کمک هم موکت انداختیم و وضو گرفتیم و آماده شدیم. وسط های نماز بودیم که رفت و آمد همسایه ها شروع شد. یکی از پیرمردای کوچه که عاقا سید صداش می زدیم حسابی از این حرکت خوشش اومد و ما را تشویق کرد. ما هم کلی ذوق مرگ شدیم و نماز را به پایان رسوندیم. الان که فکر می کنم می بینم واقعا چه قدر از اون فکرهای خوب و دل پاکی که داشتیم دور شدیم. خدایا عاقبت هممون را ختم به خیر کن... تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:19 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 16 دی 1392 09:40 ق.ظ نظرات ()
    سلام امروز ساعت 10:30 امتحان زبان داریم و من حوصله خوندن یه کلمه دیگه را هم ندارم! امیدوارم هرچی زودتر این امتحان را به خوبی پشت سر بگذاریم. الانم مجتبی دوستم مشغول آخرین تلاش ها برای کسب نمره خوب هستش! آورده اند که گهی زین به پشت و گهی پشت به زین! و مصداق این ضرب المثل غرغر کردن مجتبی برای متقاعد کردنم واسه درس خوندن هستش...   ولی من گوشم بدهکار این حرفا بدهکار نیست چون از صبح ساعت 7 تا ساعت 8 هی نازش را کشیدم اما پتو را به دور خودش کشیده بود و تو جای خودش غلط می خورد. خب دیگه من باید برم. همتون را هم به خدای بزرگ می سپارم. راستی حتما برای من و دوستم دعا کنید...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:16 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 30 آذر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    یه ضرب المثل داریم که میگه: حسنی به مکتب نمی‌رفت، اگر می‌رفت جمعه می‌رفت! حالا این عاقا حامد ما هم شده بود مثال حسنی قصه ما! اصل ماجرا ازین قراره که چند روز پیش تصمیم را بر این گرفتیم که چندتا خونواده بشیم و پیک هامون را روی هم بریزیم و این شب یلدایی را خوش بگذرونیم عاقا پولا جمع شد و روز موعود فرا رسید! صبح شب یلدا جالب از آب در نیومد چون خانم سین زنگ زد ازم خواست تا واسش یه برنامه بنویسم اونم چی توی 5 دقیقه! منم اون لحظه هنگ کردم و بدیو بدیو دنبال برنامه توی اینترنت گشتم به 3 دلیل:

    1- چون اون موقع حضور ذهن نداشتم
    2- چون نرم افزار برنامه نویسی را در اختیار نداشتم تا بتونم همون لحظه چک کنم
    3- باید مطمئن می شدم که برنامه درست از آب درمیاد

    بالاخره بعد از چند بار تماس پیاپی خانم سین، گرفتن استرس، هول شدن و دستپاچه شدن بی مورد و خیلی موارد دیگر؛ موفق به نوشتن برنامه شدم. بعد هم تلفن را برداشتم تا برنامه را بخونم! وقتی دیدم نمیشه از پشت تلفن برنامه را توضیح داد از خانم سین خواستم که به دفتر بیاد و برنامه را چاپ شده تحویل بگیره! عاقا ما که نمی خواستیم بلند حرف بزنیم ولی خب ناخواسته بلند حرف زدیم. اونوقت خانم به تریج قباش برخورد. هیچی دیگه آمد و برنامه را گرفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد و رفت... بعد چند بار تماس پیاپی آمدیم ابروشو درست کنیم، چشمش کور شد. ما هم پیام دادیم که بهتر است کارهایشان را جای دیگر ببرند. بدین ترتیب ارتباط ما با خانم سین به کل قطع شد...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:07 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 29 آذر 1392 10:00 ق.ظ نظرات ()
    سلام چاکر برو و بچه های سایت هم هستیم بدجور بابت تاخیر چند هفته ایم هم معذرت می خوام خب خیر سرم آدمم دیگه! ممکنه فراموش کنم، کم لطفی کنم، بد کنم یا خطا کنم اما خب شما به بزرگواری خودتون ببخشید راستش آدم نباید این قدر بی چشم و رو باشه و فقط سختی های زندگی را ببینه خجالتم نمی کشه با اون قده بلندش! اصلا من نمی دونم چرا هر کی می خواد منا موعظه کنه این قد منا دخیل می کنه الان که به خودم سرایت کرده! خب بریم سراغ زیبایی های زندگی که می خواستم در موردش صحبت کنم! امروز با صدای اومدن مامانم از مسجد بیدار شدم مثل هر جمعه، از مسجد محل آش آورده بود. بالاخره از خواب نسبتا نازم بیدار شدم و مشغول خوردن آش شدم. بعد برادم با قیافه شاکی اومد و گفت: برای منم بذارا منم گفتم باژد...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:06 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 22 آبان 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()


    باور بفرمایید که همیشه پای یک زن در میان بوده اگه هم باورتون نمیشه این خاطره را تا آخر بخونید   در ضمن چاکر استاد ایزدی هم هستیم بدجور! یاد دوره ی کاردانی هم بخیر! چه روزایی بود... یادمه برای رسیدن به دانشگاه باید دو تا اتوبوس سوار می شدم. اتوبوس های خط دوم دیر به دیر می اومدند و جمعا 40~60 دقیقه طول می کشید تا به مقصد برسم. از طرفی هم بیماریم باعث می شد صبح ها خواب بمونم و توی دانشگاه حتما یه سری به w.c بزنم  اما این همه ی ماجرا نبود چرا که این استاد ایزدی ما از تاخیرهای من گلایه مند شده بود. منم هر دفعه نگاه استاد را تحمل می کردم و یه گوشه می نشستم و به درس گوش می دادم تا اینکه توی یکی از جلسات متوجه شدم که هیچی از دیفرانسیل نمی فهمم  عاقا از این بابت عصبانی شدم و طی چند اقدام استراتژیک با حرفهایی که زدم خیلی از بچه ها را متوجه این موضوع کردم و استاد را مقصر جلوه دادم! هیچی دیگه برای این هم که کم نیارم گفتم:

    - استاد این کتاب که شما معرفی کردی هیچ جا گیر نمیاد و اینا

    - اگه واقعا مشکلت با این کتاب حل میشه بیا این کتاب بگیرش

    البته به صورت امانت بهم داد. اول احساس غرور می کردم که تونستم هرج و مرج درست کنم ولی بعد از چند دقیقه متوجه شدم که بر استاد پیروز نشدم هیچ تازه باید برم بکوب این درس را بخونم تا اینکه وجه ام پیش بچه ها خراب نشه! ناسلامتی شاگرد اول کلاس بودم و نباید کم می آوردم. جلسه بعد استاد جاهایی را که باید به انتشارات می داد را مشخص کرد. منم بعد کلاس به انتشارات رفتم و به مسئولش گفتم این قسمت های کتاب را کپی بگیر و در آخر خوشحال و شاد و خندان به خونه برگشتم...

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:02 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 2 آبان 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    اجبار همیشه هم چیز بدی نیست! مثلا خواندن نماز یکی از واجبات است البته هیچ کس انسان را اجبار به این کار نمی کنه برای همین هیچ وقت نباید برای خوندنش معذب باشیم بلکه می تونیم اون را با علاقه نیز انجام بدیم! حالا اجازه بدید اینطور فرض کنیم که یک نفر مسئول کنترل ما بود و هر موقع که هنگام اذان می شد ما را وادار به خوندن نماز می کرد! اونوقت باز هم با علاقه نماز می خوندیم؟ به اطمینان بعد از چند روز این عمل خسته کننده می شد!

    - خب فاکتورش را بیارید در ضمن مهر هم داشته باشه
    - چشم براتون میارم

    یادمه فاکتور را برای یه مدرسه می خواستم و اینکه باید برای یک فاکتور مهر درست می کردم یکم بهم زور می گفت! اما بعدها فهمیدم که این اجبار اینقدرها هم بد نبوده! خب باید بگم که من از فس فس کردن توی کارهایی که دارای تکرار هستند اصلا خوشم نمیاد و اگه دیدم کاری به این صورت هست دوست دارم اون را به سرعت اما با دقت و کیفیت انجام بدم! راستش ماجرا از این قرار بود که من را موظف کرده بودند تا روی سیستم های سایت مدرسه برنامه مدیریت دانش آموزان را نصب کنم! خب نرم افزار را روی فلاش ریختم و پسرخاله را دنبال خودم راه انداختم!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:01 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 1 آبان 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    چند سالی میشه که بحث هوشمندسازی مدارس در دستور کار آموزش و پرورش گرفته است. در طی این طرح بیشتر مدارس به ویدئو پروژکتور، برد هوشمند، لبتاپ و اخیراً به تبلت مجهز شده اند اما زمان ما که از این قرتی بازی ها نبود قشنگ می رفتیم سر کلاس می نشستیم و معلم هم می اومد و با چندتا گچ درسش را می داد و بعدش هم برای ما مشق شب تعیین می کرد. نکته ی دیگه ای که باید بگم این هست که توی معماری کلاس ها تا جایی که به خاطر دارم و توی بیشتر مدارسی که دیده بودم بلندتر از جاهای دیگه ساخته می شد تا دانش آموزان راحت بتونند با تابلو کار کنند (یعنی چیز بنویسند)!
    .
    .
    .
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:08 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 29 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی! حالا شما باید بگید سلام به تو یکی بله اینطوریاس! کلاس دوم هنرستان بودیم و به همراه چندتا از دوستام سوار اتوبوس شدیم. یادمه توی طرحی که گذاشته بودند با چیدن چند صندلی اتوبوس را به معنای واقعی کلمه به دو قسمت مردونه و زنونه تقسیم کرده بودند خب ما خیلی شیک و مجلسی سوار شدیم. ناگهان دیدیم یه دختره داره داد و بیداد می کنه! معلوم بود که از اون پاچه پاره هاست! اول از در زنونه پیاده شد بعد اومد توی رکاب ایستاد و به راننده گفت حق نداری پیادش کنی و به مسیرت ادامه بدی تا تکلیف قضیه مشخص بشه! بله ظاهرن یه عاقا پسری ازش عکس گرفته بود و حالا این دختره می گفت که باید گوشی را بدی تا پاکش کنم. این پسره هم گوشی را نمی داد! خب این وسط ما هم شروع کردیم از آب گل آلود ماهی بگیریم و پیاز داغش را بیشتر کنیم تا اسباب خنده را فراهم کنیم...



    بالاخره یه دختر دیگه ای لب به سخن گشود و برای حل این مسئله این راهکار را پیشنهاد کرد: خب سیم کارت گوشیت را در بیار و دوباره بزن تا حافظه اش پاک بشه! اون دختره ی پر رو هم گفت: بابا من سه تا سیم کارت دارم! بعدشم اون دختر را سکه یه پولش کرد... البته ما هیچ وقت متوجه نشدیم چرا اون دختر فکر کرده بود که اگه سیم کارت گوشی را دربیاری حافظه اش هم پاک میشه! بحث داشت بالا می گرفت و همه اتوبوس را به هم می ریخت که ناگهان در میان جمع یه پسر ده دوازده ساله پیدا شد و با اون لهجه محلی و کودکانه اش گفت: با هم دوست باشید! بله اینجا بود که همه خندیدند و تقریبا بحث جمع و جور شد ما هم کم کم لبهایمان را به هم دوختیم! راستش با وجود اینکه چند سالی از این خاطره می گذره هیچ گاه متوجه اصل قضیه نشدیم و نتونستیم کسی را مقصر جلوه بدیم تا یه خاطره دیگه خدا نگهدارتون باشه...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 08:37 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 27 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام خوبید؟ چه خبر مبرا؟ چه کارا می کنید؟! امیدوارم دماغتون چاق، لباتون خندون و اوضاع بر وقف مرادتون باشه راستش این خاطره به زمان جنگ برنمی گرده ولی همچین بگی نگی بی ربط هم نیست عاقا ما کوچیک بودیم و اینا! از پشت بوم خونه ما هم میشه کوه های اطراف و جاده کمربندی را به خوبی مشاهده کرد البته حدود یک کیلومتر باهاش فاصله داریم پس خدای ناکرده فکر نکنید از پشت کوه اومدیم خب اون موقع شنیده بودم که یکی از موارد استفاده از این جاده کمربندی جابجایی افراد در زمان جنگ بوده...


    خب چون ما بچه ی کمرو و کم حرفی بودیم این قضیه را اینطور برای خودمون قلمداد کرده بودیم که این جابجایی ها هنوز هم ادامه داره گاه گاهی به پشت بوم می رفتیم و ساعت ها به رفت و آمد کامیون ها و ماشین ها نگاه می کردیم و با تعجب از خود می پرسیدیم که ای بابا پس کی قراره این ها برگردند و اصن مگه چند نفر بودند که این قدر طول کشیده؟! واقعا برایمان جای سوال بود که بالاخره این تردد ماشین ها یه زمانی باید تموم می شده و بدینگونه بود که تعجب ما هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد تا اینکه بالاخره بزرگ شدیم و به اصل ماجرا پی بردیم. اعتراف می کنم که اون موقع اصن موبایل و اینترنت را ندیده بودم و از الان خودم را تبرئه می کنم تا یه خاطره ی دیگه خدانگهدار...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 09:59 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 25 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    بعضی حشرات مثل مورچه نه تنها باعث نفرت نمی شند بلکه گاهی اوقات آدم را نسبت به خودشون کنجکاو می کنند بعضی هم مثل پشه باعث به زحمت افتادن آدم می شند ولی خدایی پشه توی نوشتن خیلی قشنگ تر به نظر میاد اگه باورتون نمیشه با من تکرار کنید: پشه، پشه، پشه...



    اما قضیه وقتی حساستر میشه که تو یه هزارپا را ببینی اونوقته که دیگه نسبت به اون محیط احساس بدی پیدا می کنی و ترس همه وجودت می گیره! ولی آرامش بخشترین لحظه اون لحظه ای هست که یه پروانه را می ببینی بعد متوجه می شی که زندگیت معنای دیگه ای پیدا کرده و امیدت بهش بیشتر شده!



    راستش اصلا اینا موضوع بحث ما نیست چون ما یه شب توی اتاق پذیرایی دور هم جمع شده بودیم. این اتاق پذیرایی ما 6×4 هستش و آدم می تونه قدرت مانور زیادی داشته باشه! بعد ما کم کم متوجه شدم که یه سوسک داره توی اتاق واسه خودش پرسه می زنه و از زندگیش احساس لذت می کنه این موقع بود که ما خودمون را یکم جمع و جور کردیم چرا که این سوسکه یکم بزرگتر از اون چیزی بود که قبلنا می دیدیم. همه چیز می تونست با یه دمپایی تموم بشه اما نشد و به یکباره دیدیم که سوسکه به پرواز در اومد وای خدای من! آجیم به یک طرف و برادرم به یک طرف دیگه و منم از ترس پا به فرار گذاشتم این سوسکه فکر کرده بود که اینجا میدون جنگه و میتونه ما را از پا دربیاره خیلی سریع تغییر جهت می داد و توی هوا تاب می خورد تا اینکه به خودمون اومدیم و بر ترسمون غلبه کردیم و با یک ضربه فنی اون را به درک واصل کردیم و همه چیز ختم به خیر شد باید اعتراف کنم که دم خدا گرم که می دونسته حد هر مخلوقی را چگونه تعریف کنه! اگه خدای ناکرده این سوسکه قابلیت حمل سلاح داشت معلوم نبود که اونشب چه بلاهایی که سر ما نمی اومد... تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 09:54 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 22 مهر 1392 12:00 ب.ظ نظرات ()
    این روزها همه کارشناسی می خونند شما چطور؟! خب راستش یک شنبه هفته قبل اولین روز تشکیل کلاس ها بود! منم برای آشنایی با محیط دانشگاه راهی شدم! راستش جلسه معارفه را نبودم و اصلا نمی دونستم که چه کلاسی داریم وارد سالن شدم و به اتاق آموزش رفتم! چند بار کلاس ها را زیر و رو کردم ولی هیچ نشونه ای از مدیر گروه پیدا نکردم! راستش عاقای میم (مدیر گروه) برای تدریس رفته بودند! تقریبا امید خودم را از دست داده بودم که چشمم به خانم پ و خانم ح خورد! بله من از دوره کاردانی با اونها هم رشته بودم. جلوتر رفتم و سلام علیک کردم. اونها هم از دیدن من تعجب کردند و بعد قضیه را براشون تعریف کردم. یادمه هر دوی اونها 5 ترمه می شدند. با احتساب اینکه من یک سال کنکور شرکت نکردم و 4 ترمه فارق شده بودم الان با هم ترم اول بودیم یکم اطلاعات درباره کلاس ها گرفتم و ازشون جدا شدم. متوجه شدم که ترم اول تفکیک جنسیتی صورت گرفته! دم دمای ظهر عاقای میم را پیدا کردم و ازشون برنامه انتخاب واحد را گرفتم و با راهنماییشون هر دو کلاس را شرکت کردم. خیلی برام جالب بود. یادمه توی کاردانی هم اولین جلسه را دیر رفتم. با اولین خانمی که آشنا شدم خانم پ بود. ثبت نام سختی داشتم ( از بس باید فرم های ثبت نام را پر می کردم) و خیلی شباهت های دیگه!



    امروز دوشنبه هستش و من این خاطره را از توی دانشگاه دارم برای شما می ذارم! شماره دانشجویی ام 92118060 هستش! دوره کاردانی هم شماره دانشجویی رندی داشتم! من احساس می کنم که تحصیل راحتی می تونم داشته باشم... تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 09:53 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 13 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    یش (به زبان انگلیسی: Yesh) واژه ای ساختگی است که در سال 92 پا به دنیای واژه ها گذاشت. ریشه ی این واژه به انگلیسی "یس" بوده که بعد از بررسی های صورت گرفته و عبور از فیلترینگ به "یش" تبدیل شده است.



    سلام خوبید؟! با این مقدمه به سراغ خاطره ای می رم که چند وقت پیش برام اتفاق افتاد. خب راستش من یه جورایی علاقه پیدا کردم بود که یس را با صدای کشیده و با نشان دادن انگشت شصت (در بعضی از موارد) بیان کنم خب این برادر زاده ی ما هم در حال یادگیری واژه های جدید هست. هرچیزی که بهش بگی را تقلید می کنه! یه بار تصمیم گرفتم واژه ی یس را آزمایش کنم. جلوش نشستم و در حالی که داشتم انگشت شصتم را بهش نشون می دادم با صدای بلند و کشیده بهش گفتم عمو بگو ییییییییییس! اون هم با اون لحن بچگونش در حالی که انگشت اشارش را به من نشون می داد گفت: ییییییییییش! عاقا ما هم کلی ذوق مرگ شدیم و چند روزی کارمون شده بود آزمایش گرفتن از این بچه ی فسقلی... تا یه خاطره دیگه خدانگهدار!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 09:45 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 8 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام این روزها درگیر کارهای ثبت نام دانشگاه و اتمام کارهای نیمه کاره بودم راستش قبلنا نظام آموزشی ایران برای دبیرستانی پنج سه چهار و برای هنرستانی ها پنج سه سه بود که خب باعث می شد یه سری مشکلات به وجود بیاد و بچه های فنی و کاردانشی دچار اختلالات یادگیری بشند ممبعد نظام عوض خواهد شد و بچه ها در دو مقطع دبستان و دبیرستان درس می خونند یعنی عملاً مقطع راهنمایی حذق می شود و بچه ها بعد از 6 سال درس خوندن در دبستان به دبیرستان می روند و اینگونه می شود که ما باید تمام خاطرات دوره راهنمایی خود را فراموش کنیم اما قبل از اینکه کامل فراموش کنم باید اعتراف کنم که یه بار به سرم زد که پول جمع و جور کنم و مشکل گشا درست کنم "برخی معتقدند که با خوردن آجیل مشگل گشا، مشکلاتشان برطرف و آرزوهایشان برآورده شود"



    عاقا ما هم جوون و آرزو به دل بودیم دیگه! این قضیه را با بچه ها درمیون گذاشتم و یه بچه ها مقداری پول بهم داد و یکم هم خودم گذاشتم و بدینگونه شد که پول کافی برای خرید فراهم شد. بعد از تهیه آجیل به خونه اومدم و با پلاستیک های کوچکی که داشتیم اون ها را بسته بندی کردم و داخل کیفم گذاشتم خوشحال به مدرسه رفتم و زمان مناسبش که شد عملیات را آغاز کردم همه خوشحال بودیم و همه چیز به خوبی پیش می رفت که به یکباره دیدم ورق برگشت...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 09:45 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 4 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام خوبید؟ خب راستش همیشه اولین ها جالب هستند و گاهی اوقات برای ما خاطره می شند مثل این مورد که برای من اتفاق افتاد. یه زمانی قیمت پیتزا 600 تومن بود و مدت زیادی نبود که جای خودش را توی مغازه های پیتزا فروشی باز کرده بود. راستش ما هیچ وقت اهل خوردن پیتزا نبودیم به همین خاطر من هیچ وقت نتونسته بودم با این غذا آشنا بشم. یک بار من و خواهرم و برادرم تصمیم گرفتیم که پولامون را روی هم بگذاریم و به صورت پنهانی پیتزا بگیریم و نوش جان کنیم. خب اون روزها ما نهایتش 50 تومن پول توی جیبی می گرفتیم. با این حساب توی چند روز می تونستیم به آرزوی خودمون برسیم خب بالاخره با همبستگی تونستیم پول کافی برای خرید را به دست بیاریم و پیتزا را تهیه کنیم. عاقا ما با دیدن قیافه این غذا رنگ باختیم و ازش دوری کردیم. البته یکم ناخنک زدم ولی نتونستم ازش بخورم حالا با حسرت به قیافه داداشم و خواهرم نگاه می کردم که داشتند پیتزا می خوردند و من سرم بی کلاه مونده بود بعدها وقتی بزرگ شدم برایم به یکی از لذیذترین غذاها تبدیل شد ولی ای کاش با همین آگاهی که الان دارم به اون لحظه کودکی برمی گشتم و نمی گذاشتم حقم پایمال بشه
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 09:44 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 24 شهریور 1392 10:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام جونم واستون بگه که چهارشنبه شب با پسر خاله و پسر دایی به سمت تهرون راه افتادیم برنامه ما این بود که اول یه سری به یه داروخونه بزنیم و داروی منا تهیه کنیم بعد هم به قم بریم و به برادرم که اونجا خدمت می کنه بپیوندیم بعد از اینکه به تهرون رسیدیم سوار مترو شدیم و به پارک قیطریه رفتیم! خوب پسر خالم و پسرداییم قبلا از من تعریف گربه های پارک قیطریه را شنیده بودند و می دونستند که اونها دستی شده اند عاقا ما داشتیم توی پاک پیاده روی می کردیم و آهنگ گوش می دادیم که به یکباره دیدم پسر خالم شروع به دویدن کرد و پسردایی دمپایی اش را در آورد و دنبال گربه ها گذاشت ما هم حسابی خودمون را نگه داشته بودیم و حسابی ترسیده بودیم مبادا کسی این صحنه را ببینه ! خداروشکر اون محوطه کسی زیاد نبود و همه چیز به خیر گذشت! بالاخره بعد از کمی جستجو یه گربه دستی پیدا کردیم و چند دقیقه ای را باهاش بازی کردیم
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 09:37 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 23 شهریور 1392 10:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام خوبید چه خبر مبرا؟! حدود 1 سال پیش زمانی که اتاق های چت یاهو هنوز بسته نشده بود مشغول چت کردن بودم که با یه آقایی آشنا شدم بعد کم کم متوجه شدم که ایشون روحانی هستند و توی شهر قم اقامت دارند. خب یکم که صحبت کردیم مهر من توی دل حاج آقا نشست و به هم شماره دادیم یکی دوبار با هم بهم زنگ زدیم و صحبت کردیم! حاج آقا ازم خواست اگه به قم رفتم حتما برم منزلشون! این توی ذهن من بود تا اینکه تعطیلات عید 92 مسافرت به شهر بابل توی شمال رفتم. برگشت هم با خودم گفتم بدک نیست یه سر هم به حاج آقا بزنم. خب ساعت 1:00 شب بود که به میدان 72 تن رسیدم! اول به خیال اینکه تا حرم راهی نیست پیاده راهی شدم. اما هر چه بیشتر می رفتم کمتر به حرم نزدیک می شدم. اون موقع یه شلوار قهوه ای پام کرده بودم و یه لباس سفید تنم کرده بودم. توی خیال خودم داشتم می رفتم که یک دفعه یه موتوری جلوم سبز شد ظاهرن پلیس تشریف داشتند!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 09:36 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 5 1 2 3 4 5
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic