تبلیغات
خاطرات من - مطالب کارشناسی
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  •  همون رویه ای را که برای همه آزمون هایی که تا الان داده بودم؛ این بار هم در پیش گرفتم. سر وقت، بدون استرس و با اعتماد به نفس شروع کردم. رسیدن به آزمون فنی و حرفه ای که ساعت 8 برگزار شده بود و اطمینان از قبولی اون، انگیزه ام را برای این آزمون بیشتر کرده بود. اول سراغ سوال هایی رفتم که راحت تر بودند یا اینکه از جوابشون مطمئن بودم. سوالاتی را هم که شک داشتم را کامل می خوندم تا ترس جواب دادن بهشون بریزه و بعد با دایره مشخص می کردم تا دوباره بهشون رجوع کنم.



    خداروشکر همه چیز به خوبی پیش رفت. چند وقت بعد گواهی فنی و حرفه ام را با نمره بالا گرفتم. همزمان اون توی آزمون مترو با رتبه 6 قبول شدم و توی فروردین ماه بود که برای مراجعه به شرکت و انجام مصاحبه باهام تماس گرفتند. مصاحبه عمومی و تخصصی طی دو مرحله انجام شد. یک ماه بعد هم نتایج را اعلام کردند و 6 نفر را برای جلسه توجیحی به مترو دعوت کردند.
    آخرین ویرایش: 10 تیر 96 08:10 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • بعد از اینکه با یکی از فامیلامون سر زدن کافی نت بحثم شد و با کلی دردسر و ضرر از اون کار اومدم بیرون، خودم را جمع جور کردم و به کار قبلیم برگشتم. هر چند که تبعاتش تا یکی دو سال بعد گریبانگیرم شد ولی با حرفایی که توی بحثامون شنیدم و بدرفتاری هایی که ازش دیدم؛ اینقدر هم ناراحت این قضیه نشدم و نخواهم شد.


    توی همون سال گاهی برادرم ازش خبر می آورد و از برنامه هاش می گفت. یه بار توی حرفاش متوجه شدم که مترو آزمون استخدامی گذاشته و اون قصد داره با شرکت توی این آزمون به جاهای بالا برسه. وقتی این خبر را شنیدم به چشم یه فرصت بهش نگاه کردم. اول توی سایت رفتم تا از جزئیاتش با خبر بشم. خداروشکر هم شرایطش را داشتم و هم زمان ثبت نام تموم نشده بود. به سرعت دست به کار شدم و بعد از اسکن مدارک و واریز وجه ثبت نامم را تکمیل کردم...
    آخرین ویرایش: 8 تیر 96 12:02 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:14 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:14 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:14 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سلام به رو ماهتون... یه زمانی پاس شدن درس دیفرانسیل برام حسرت بود اما این ترم با نمره 20 قبول شدم. البته بقیه درس ها را با بهترین نمره قبولی پاس شدم به غیر از ریاضی گسسته که  اونم از کم کاری خودم بود. حالا فقط پروژم موندم و قراره مستندش را ارائه بدم و استاد برام نمره رد کنه و تا یک ماه دیگه نوشتنش را تموم کنم. وای باورم نمیشه کارشناسیم داره به این خوبی تموم میشه!

    چند وقتیه به سرم زده که ادامه تحصیل بدم ولی نمی دونم کار درستی می کنم یا نه! با چند نفری مشورت کردم ولی کافی نیست. امیدم به خداست. امیدوارم اون چیزی که انتظارش را داشتم بهش برسم. نمی خوام دوباره تو جایگاهی قرار بگیرم که بعد احساس پیشمونی کنم. یکم زندگی کردن برام سخت شده و احساس می کنم اشباع شدم...
    آخرین ویرایش: 16 بهمن 94 08:41 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:12 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:12 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:12 ق.ظ
    ارسال دیدگاه


  • امروز با یه قیافه خوابالو پاشدم رفتم هنرستان ملکزاده! همین که وارد شدم انواع  و اقسام متلک ها را نصیبم کردند. منم مثل همیشه سرم را پایین انداختم و خودم را به دفتر رسوندم. بعد از این که مشکل مودم وایرلس حل شده به دفتر رفتم و یه سری خرت و پرت برداشتم و به مغازه عینک فروشی عاقای عین رفتم و از اطلاعات حسابداری قدیمیشون پشتیبان گرفتم.

    نزدیکای ساعت 10 بود که رسیدم دفتر. به عاقای را گفتم که من می خوام الان برم چون کلاس جبرانی آمار و احتمالات دارم. بعد یهو در اومد گفت: این ربطی به دفتر داره! همون لحظه دنیا رو سرم خراب شد. گفتم: باشه می مونم. بعد هم رفتم برگه های ثبت نام اینترنت را آرشیو کردم. در همین حین چند دقیقه ای هم با هم بحث کردیم...
    آخرین ویرایش: 22 آبان 94 11:10 ق.ظ
    ارسال دیدگاه

  • ای کاش این روزهای لعنتی از زندگی ام رخت بر می بست. نمی دونم شاید یه روز برگردم و این مطلب را بخونم و به ریش نداشته ام بخندم. شایدم یه دل سیر به حال زارش گریه کردم. اما این را خوب می دونم که هیچ وقت این لحظات سختی که دارم تحمل می کنم را از یاد نمی برم. ای کاش بدبختی هایم نقطه پایانی هم داشت...
    آخرین ویرایش: 19 آبان 94 11:01 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:08 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:08 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:08 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • مادر من مادر من، تو یاری و یاور من
    مادر چه مهربونه، درد منو می‌دونه
    بی عذرو بی‌بهونه، قصه برام می‌خونه
    مادر من مادر من، تو یاری و یاور من

    این آهنگ را دوستم برای پیشواز خطش انتخاب کرده بود. وقتی بهش زنگ زدم و جواب داد بیت اولش را براش خوندم. بعد از خوش و بش کردن و احوال پرسی درباره تشکیل کلاس بانک اطلاعاتی ازش سوال پرسیدم و قرار شد وقتی میره دانشگاه پیگیری کنه. همین که به دفتر رسیدم دوستم خبر تشکیل نشدن کلاس را به اطلاعم رسوند.

    با اینکه خستگی دیشب هنوز توی بدنم جا خوش کرده ولی همه پیگیری های اینترنتی را انجام دادم. البته همه این کارها را بعد از خوردن چندتا لیوان شیر بزرگ و کیک انجام دادم! نزدیکای ظهر از دفتر بیرون زدم و خودم را به دانشگاه رسوندم. عصر وقتی دوباره به دفتر اومدم انرژیم تخلیه شده بود و نای حرف زدن را هم نداشتم...
    آخرین ویرایش: 6 آبان 94 09:08 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2