تبلیغات
خاطرات من - مطالب کارشناسی
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن

  • بعد از اینکه کلاس دیفرانسیل تموم شد رفتم توی سایت تا گزارش آز معماری را بنویسم. البته چون حوصله و حواس نداشتم بی خیال شدم و به گزارش هایی که برای جلسات پیش نوشته بودم اکتفا کردم. قبل از وارد شدن به کلاس دیدم دو تا از گل دخترای کلاسمون آش دستشون گرفتند. قبل از اینکه شروع به خوردن کنند ازشون جریانش را پرسیدم.

    ظاهرا دانشگاه دست از دلش برداشته بود و یکم از پول های دانشجوها را خرج کرده بود. فشنگی با دوستم به حیاط رفتیم و چندتا کاسه آش داغ به همراه پیاز داغ و کشک گرفتیم. البته من یه کاسه اضافه گرفتم تا برای استاد ببرم. وقتی رسیدم پشت در کلاس همه داشتند مدارهایی که روی تابلو کشیده شده بود را توی جزوه رسم می کردند...
    آخرین ویرایش: 5 آبان 94 11:34 ب.ظ
    ارسال دیدگاه

  • تو حال و هوای خودم بودم و داشتم سیستم ها را تعمیر می کردم که صدای وحشتناکی تمرکزم را بهم ریخت. از بخش تعمیرات که بیرون اومدم با صحنه عجیبی روبرو شدم. اجاز بدید یکم به عقب برگردم تا دلیل قانع کننده ای را برای اتفاقی که افتاده بود پیدا کنم. اواسط زمستون بود که به خاطر رفت و آمد زیاد مشتری ها یکی از لنگه درهای ورودی را قفل کرده بودیم.

    به اون لنگه در هم زیاد اعتباری نبود چون خیلی بد نصب شده بود و گاهی از مسیر خودش خارج می شد. به خاطر همین، هنگام بی احتیاطی کردن مشتری ها بهشون هشدار می دادیم. راستش من و همکارم همیشه سر این شیشه ها تردید داشتیم و یه جورایی بهمون ثابت شده بود که بالاخره یه روزی کار دستمون می ده...
    آخرین ویرایش: 2 آبان 94 08:05 ق.ظ
    ارسال دیدگاه

  • عاقا یه روز من و همکارم مثل همیشه داشتیم درباره مسائل روز ایران و جهان اختلاط می کردیم که یه بنده خدایی در دفتر را باز کرد و همونجا ایستاد. بعد هم در حالی که حسابی هول کرده بود پرسید: ببخشید کامپیوتری بغلی همین جاست؟! همین قدر که از نگاهمون فهمید کلی تعجب کردیم، دمش را گذاشت رو کولش و دیگه هم اون طرفا پیداش نشد که نشد!
    آخرین ویرایش: 24 مهر 94 01:41 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:03 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:03 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: 29 خرداد 95 04:02 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • قبلا تعریفش را از عاقای را شنیده بودم ولی اینطور رفتار کردنش برایم جای سوال داشت؟! این چندمین بار بود که از جلوی دفترمون رد می شد و با اون لباس نارنجی که به تن داشت، خودنمایی می کرد. از پشت عینکی که به چشم داشت می شد بی آلایش بودنش را در حالی که شخصیت پیچیده ای داره، تصور کرد.

    چند روز بعد توی دفتر در حالی که رفت و آمد رهگذرها و ماشین ها را نظاره گر بودم و تو خیال خودم پرسه می زدم، متوجه حضورش توی خیابون شدم. همین که به دفترمون نزدیک شد سرش را به طرفم کرد و نگاهی گذرا بهم انداخت. بی اختیار نگاهش را دنبال کردم. هیچگاه تا اون لحظه بهش احساس نزدیکی نکرده بودم...
    آخرین ویرایش: 6 مهر 94 04:01 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • از اونجایی که شخصا هر سه ماه یک بار به آرایشگاه میرم و چند هفته یک بار موهای صورتم را اصلاح می کنم؛ همیشه یکی از فاکتورهای علاقه مند کردن طرفم را از دست می دم! با این وجود همیشه سر انتخاب آرایشگرم خیلی حساس هستم و دوست نداشته و ندارم هر کسی موهای سرم را اصلاح کنه و از طرفی هم می دونم که اینا می تونه هیچ ربطی به خاطره امروزم نداشته باشه!

    ساعت یک ظهر بود که به آرایشگاه رسیدم. خوشحال از اینکه وقت قبلی گرفتم در سالن را باز کردم و به عاقای خ سلام کردم. با دیدن صندلی های خالی انتظار و شخصی که تقریبا اصلاحش تموم شده بود به وجد اومدم. هنوز عروسی که توی دلم گرفته بودم، تموم نشده بود و عرق رسیدنم خشک نشده بود که ازم خواست روی صندلی اصلاح کناری بشینم...
    آخرین ویرایش: 9 مهر 94 07:39 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2