خاطرات من به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت؛ غصه هم خواهد رفت. آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند. لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز... http://www.marbin.ir 2018-12-14T13:19:55+01:00 text/html 2017-07-09T07:19:28+01:00 www.marbin.ir علی بهمن پور آزمون مترو 4 http://www.marbin.ir/post/59 <div align="justify"> هر روز کارم شده بود، ارسال رزومه به شرکت هایی که آگهی استخدامی گذاشته بودند. <img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/th_running1.gif" alt="" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"> روزهایی که دنبال یه کار مناسب بودم؛ خودشون را جای ماه می دادند اما خبری از کار نمی شد که نمی شد. توی این مدت چندتا از اون شرکت ها باهام تماس گرفتند و وقت مصاحبه بهم دادند. با وجود اینکه کاملا خودم را آماده می کردم و با اعتماد به نفس حضور پیدا می کردم اما توی همشون رد شدم.<br><br><div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/stretcher.gif" alt="" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"></div><br>یه روز توی شهریور از مترو باهام تماس گرفتند. ظاهرا برای یکی از پست های اداریشون می خواستند از آزمونی هایی که رشته کامپیوتر بودند یه نفر را جذب کنند. مصاحبه طبق روال مصاحبه های قبلی انجام شد. با این تفاوت که آزمون عملی هم بهش اضافه شده بود. <img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/kar.gif" alt="" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"> چند روز بعد طی تماسی که با آقای نون داشتم؛ متوجه قبولی ام شدم.<br></div> text/html 2017-07-05T06:12:00+01:00 www.marbin.ir علی بهمن پور آزمون مترو 3 http://www.marbin.ir/post/58 این مطلب رمزدار است و از طریق فید قابل خواندن نمی باشد، جهت مشاهده متن مطلب با ورود به بلاگ رمز مطلب را وارد نمایید. text/html 2017-06-28T04:32:24+01:00 www.marbin.ir علی بهمن پور آزمون مترو 2 http://www.marbin.ir/post/57 <div align="justify">&nbsp;همون رویه ای را که برای همه آزمون هایی که تا الان داده بودم؛ این بار هم در پیش گرفتم. سر وقت، بدون استرس و با اعتماد به نفس شروع کردم. رسیدن به آزمون فنی و حرفه ای که ساعت 8 برگزار شده بود و اطمینان از قبولی اون، انگیزه ام را برای این آزمون بیشتر کرده بود. <img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/2vsj1nm.gif" alt="" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"> اول سراغ سوال هایی رفتم که راحت تر بودند یا اینکه از جوابشون مطمئن بودم. سوالاتی را هم که شک داشتم را کامل می خوندم تا ترس جواب دادن بهشون بریزه و بعد با دایره مشخص می کردم تا دوباره بهشون رجوع کنم.<br><br><div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/130fs358763.gif" alt="" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"><br></div><br>خداروشکر همه چیز به خوبی پیش رفت. چند وقت بعد گواهی فنی و حرفه ام را با نمره بالا گرفتم. همزمان اون توی آزمون مترو با رتبه 6 قبول شدم و توی فروردین ماه بود که برای مراجعه به شرکت و انجام مصاحبه باهام تماس گرفتند. <img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/47b20s0.gif" alt="" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"> مصاحبه عمومی و تخصصی طی دو مرحله انجام شد. یک ماه بعد هم نتایج را اعلام کردند و 6 نفر را برای جلسه توجیحی به مترو دعوت کردند.</div> text/html 2017-06-25T03:48:42+01:00 www.marbin.ir علی بهمن پور آزمون مترو 1 http://www.marbin.ir/post/56 <div align="right"> بعد از اینکه با یکی از فامیلامون سر زدن کافی نت بحثم شد <img alt="" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/boxing.gif" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"> و با کلی دردسر و ضرر از اون کار اومدم بیرون، خودم را جمع جور کردم و به کار قبلیم برگشتم. هر چند که تبعاتش تا یکی دو سال بعد گریبانگیرم شد ولی با حرفایی که توی بحثامون شنیدم و بدرفتاری هایی که ازش دیدم؛ اینقدر هم ناراحت این قضیه نشدم و نخواهم شد.<br><br></div><p align="center"><img alt="" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/pirates5b15d_th.gif" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"></p><div align="right"></div><p></p><div align="right"><br>توی همون سال گاهی برادرم ازش خبر می آورد و از برنامه هاش می گفت. یه بار توی حرفاش متوجه شدم که مترو آزمون استخدامی گذاشته و اون قصد داره با شرکت توی این آزمون به جاهای بالا برسه. وقتی این خبر را شنیدم به چشم یه فرصت بهش نگاه کردم. <img alt="" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/meditationf.gif" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"> اول توی سایت رفتم تا از جزئیاتش با خبر بشم. خداروشکر هم شرایطش را داشتم و هم زمان ثبت نام تموم نشده بود. به سرعت دست به کار شدم و بعد از اسکن مدارک و واریز وجه ثبت نامم را تکمیل کردم...</div> text/html 2017-06-24T07:52:13+01:00 www.marbin.ir علی بهمن پور آدم شنبه ای http://www.marbin.ir/post/55 <div align="justify">من هر وقت از شنبه خواستم کاری را انجام بدم هیچ وقت موفق به انجامش نشدم. اما هر وقت خواستم کاری را انجام بدم و همون لحظه شروع به انجامش کردم مدت بیشتری دووم آورده. در واقع بیشتر عمر، من یه آدم شنبه ای بودم. آدمای شنبه ای همیشه با خودشون می گند که از این مهمونی به بعد رژیم&nbsp;میگیرم. از فردا فلان برنامه را اجرا می‌کنم. از هفته بعد به باشگاه میرم. آخر ماه تکلیفم را با رئیسم مشخص می‌کنم. از امسال عید شغلم را عوض می‌کنم. از ترم دیگه درس‌هام رو درست می‌خونم. سر فرصت اتاقم را مرتب می‌کنم <img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/4u2ap3b.gif" alt="" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"> و خلاصه اینکه از شنبه تغییر می‌کنم…<br><br><div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/coffeebath.gif" alt="" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"><br></div><br></div><div align="justify">مثلا همین چند روز پیش بود که ناگهان تصمیم گرفتم که برنامه ورزشی که ماه ها دنبالش بودم و می خواستم عملیش کنم را پیادش کردم. همش هم به واسطه این شد که تو نت می چرخیدم و چشمم به یه برنامه با عنوان فارسی "7 دقیقه هر روز" خورد و با نصبش تصمیمم را عملی کردم. <img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/electricf.gif" alt="" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"> البته اگه برنامه ریزی و پشتکار نداشته باشم&nbsp; این برنامه هم شروع نکرده به شکست می خوره. امیدارم این جز اون موارد نباشه که با تنبلی کردن خرابش کنم. تا یه خاطره دیگه روز خوش.. </div> text/html 2016-02-23T00:30:00+01:00 www.marbin.ir علی بهمن پور اسنک مرغ 2 http://www.marbin.ir/post/53 این مطلب رمزدار است و از طریق فید قابل خواندن نمی باشد، جهت مشاهده متن مطلب با ورود به بلاگ رمز مطلب را وارد نمایید. text/html 2016-02-22T19:30:00+01:00 www.marbin.ir علی بهمن پور اسنک مرغ 1 http://www.marbin.ir/post/52 این مطلب رمزدار است و از طریق فید قابل خواندن نمی باشد، جهت مشاهده متن مطلب با ورود به بلاگ رمز مطلب را وارد نمایید. text/html 2016-02-21T19:30:00+01:00 www.marbin.ir علی بهمن پور مخاطب خاص http://www.marbin.ir/post/51 <div align="justify"><div align="center"><img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/reading.gif" alt="" align="bottom" border="0" vspace="0" hspace="0"><br></div><br><div>چند سال پیش برای دیدن یکی از دوستام به بابل رفتم. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/128fs318181.gif" alt="" align="bottom" border="0" vspace="0" hspace="0"> موقع برگشت منا با یکی از اتوبوس های رهگذری راهی اصفهان کرد. تو راه با کنار دستی ام که یه پسر تهرانی بود سر صحبتا باز کردم و گرم حرف زدن شدم. البته اون بیشتر صحبت می کرد و من سراپاگوش بودم و از حرف زدنش لذت می بردم. حرفامون بیشتر پیرامون سفر و دانشگاه و کار می چرخید.<br><br>اون همه چیزهای عجیب را خیلی واضح و قابل درک بیان می کرد. جوری که اصلا نمی شد منکر صحبتاش شد. وقتی اسم و فامیلش را شنیدم واقعا تعجب کردم. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/17.gif" alt="" align="bottom" border="0" vspace="0" hspace="0"> البته قبل از اینکه بهم بگه از عجیب بودنش گفته بود. اسمش سید مسیح ادیانی بود. وقتی به تهران رسیدیم بلیط BRT منا حساب کرد و نشانی ترمینال جنوب را بهم داد...<br></div></div> text/html 2016-02-17T01:15:00+01:00 www.marbin.ir علی بهمن پور نظرسنجی http://www.marbin.ir/post/50 <div align="center"><img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/reading.gif" alt="" align="bottom" border="0" vspace="0" hspace="0"></div><br>سلام به دوستان خوبم <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/4chsmu1.gif" alt="" align="bottom" border="0" vspace="0" hspace="0"> توی این نظرسنجی که البته شما لطف می کنید و برام&nbsp; کامنت می گذارید دوست دارم تعیین کنید خاطراتی که می گذارم بیشتر درباره <b>روزمرگی</b> یا <b>اتفاقات گذشته</b> باشه؟!<br> text/html 2016-02-08T08:30:00+01:00 www.marbin.ir علی بهمن پور پیرمرد دیوانه http://www.marbin.ir/post/49 این مطلب رمزدار است و از طریق فید قابل خواندن نمی باشد، جهت مشاهده متن مطلب با ورود به بلاگ رمز مطلب را وارد نمایید. text/html 2016-02-05T16:30:00+01:00 www.marbin.ir علی بهمن پور تموم شد http://www.marbin.ir/post/48 <div align="justify">سلام به رو ماهتون... یه زمانی پاس شدن درس دیفرانسیل برام حسرت بود اما این ترم با نمره 20 قبول شدم. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/128fs318181.gif" alt="" align="bottom" border="0" vspace="0" hspace="0"> البته بقیه درس ها را با بهترین نمره قبولی پاس شدم به غیر از ریاضی گسسته که&nbsp; اونم از کم کاری خودم بود. حالا فقط پروژم موندم و قراره مستندش را ارائه بدم و استاد برام نمره رد کنه و تا یک ماه دیگه نوشتنش را تموم کنم. وای باورم نمیشه کارشناسیم داره به این خوبی تموم میشه!<br><br>چند وقتیه به سرم زده که ادامه تحصیل بدم ولی نمی دونم کار درستی می کنم یا نه! با چند نفری مشورت کردم ولی کافی نیست. امیدم به خداست. امیدوارم اون چیزی که انتظارش را داشتم بهش برسم. نمی خوام دوباره تو جایگاهی قرار بگیرم که بعد احساس پیشمونی کنم. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/au.gif" alt="" align="bottom" border="0" vspace="0" hspace="0"> یکم زندگی کردن برام سخت شده و احساس می کنم اشباع شدم...<br></div> text/html 2015-12-02T08:30:00+01:00 www.marbin.ir علی بهمن پور امروزت http://www.marbin.ir/post/47 این مطلب رمزدار است و از طریق فید قابل خواندن نمی باشد، جهت مشاهده متن مطلب با ورود به بلاگ رمز مطلب را وارد نمایید. text/html 2015-11-16T19:30:00+01:00 www.marbin.ir علی بهمن پور آدم ها http://www.marbin.ir/post/46 <div align="justify">بعضی از آدم ها فقط یک دهان بزرگند. همه وجودشان همان دهان بزرگ است. بدون کله ای برای فکر کردن و گوشی برای شنیدن، تنها مدام حرف می زنند.<br>بعضی ها هم هیچی نیستند، به غیر از دو تا گوش. از این بعضی ها، بعضی ها هستند که با هر دو تا گوشی که همه وجودشان است، فقط می شنوند. آماده اند که هر کس چیز گفت، بشنوند و سر تکان بدهند.<br>بعضی دیگر هم هستند که با یک گوش می شنوند و از یک گوش می دهند بیرون! همان حکایت یک گوش در و یک گوش دروازه اند!<br><br><div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/571/1711163/417.jpg" alt="" height="261" hspace="0" border="0" vspace="0" width="400" align="bottom"></div><br>به هر حال، هیچ کدامشان به این درد نمی خورند که یک روز با آنها تا ته یک کوچه باریک و خلوت قدم بزنی و دو کلمه حرف حساب بگویی و دو کلمه حرف صواب بشنوی.<br>هیچ کدامشان به این درد نمی خورند که یک صبح برفی یا یک غروب سپید و نارنجی، دو تا لیوان چای بریزی و کنارشان بنشینی و گل بگویی و گل بشنوی.<br>کسی باید باشد که هم شنیدن بلد باشد و هم حرف زدن. با این جور آدم هاست که درد دل کردن می چسبد!<br>حدیث لزر غلامی<br></div> text/html 2015-11-14T19:30:00+01:00 www.marbin.ir علی بهمن پور از جلو؟! http://www.marbin.ir/post/45 این مطلب رمزدار است و از طریق فید قابل خواندن نمی باشد، جهت مشاهده متن مطلب با ورود به بلاگ رمز مطلب را وارد نمایید. text/html 2015-11-13T18:00:00+01:00 www.marbin.ir علی بهمن پور هوو http://www.marbin.ir/post/44 این مطلب رمزدار است و از طریق فید قابل خواندن نمی باشد، جهت مشاهده متن مطلب با ورود به بلاگ رمز مطلب را وارد نمایید.